: : : : علمى : : : :

Sunday, May 28, 2006

پس چه بگويم؟!....



 

ابوحيان توحيدى در كتاب «الامتاع و الموانه» مى نويسد:
شب چهلم، مردى ايرانى، در پرده ى كعبه آويخت و گفت:
-اى خدائى كه ددانِ درنده را آفريده اى و حشرات موذى را خلق كرده اى و بر مردم مسلط گردانيدى و بندگانت را به فقر و كورى و درد و نياز و بيمارى سپردى....
مردم، بر او پريدند و به شلاقش گرفتند و قصد جانش كردند كه خدا را با نام هاى خويش و صفات خويش ياد كن....

روز ديگر، باز در پرده ى كعبه آويخت و گفت:
-اى خدائى كه ددان درنده را نيافريدى و حشرات و جانوران موذى را بر مردم مسلط نگردانيدى و بندگانت را به فقر و كورى و درد و نياز و بيمارى نسپردى....
باز مردم بر او پريدند و به شلاقش گرفتند و گفتند:
-اينها را نبايد بگوئى، خداوند خالق همه ى اينهاست...
آنگاه، آن ايرانى گفت:
-اى مردم! ديروز، آن را گفتم، قصد جان من كرديد و امروز اين را مى گويم، باز قصد جان مرا داريد، پس چه بگويم؟!....
گفتند: اينها را نزد خودت بدان و در ذهنت باشد ولى خداوند را با آنها مورد خطاب قرار نده...

فقيه مى گويد:
-مگر كلام خدا «هندوانه» است كه مغز «باطن» آن را ما برداريم و پوست «ظاهر» آن را به نزد خر، براى خوردن بگذاريم... اگر كلام خداست كه از نظر دين، قابل بحث نيست... پس، همه اش مقدس است و مغز و پوست ندارد...

شرنگ - روزنامه نيمروز