: : : : علمى : : : :

Saturday, July 16, 2005

خيمه شب بازى اين كهنه عجوز
روز را شب كند و شب را روز


خيمه شب بازى اين كهنه عجوز
روز را شب كند و شب را روز

حيله ها در پس هر حيله، قطار
حُقه ها بر سر هر حُقه، سوار

با سرانگشت نحوست بارش
گردشى تازه دهد در كارش

گاه، بازيچه انگشتانش
خاتمى گردد و همدستانش

گاه هم اكبر رفسنجانى
مى خورد «بازى» از اين «روحانى»

وين دو تن جاهل سرمست غرور
خاصگان حرم و عامل زور

هاله انداز بر و روى فقيه
سينه خيزان سركوى فقيه

ملتى را به ستم كرده اسير
«امتى» ساخته از خلق دلير

سر زنجير خيانت در دست
خلق بنشانده به زندان دربست

حاليا «آچمز» اين بازى زشت
نه ره دوزخ و نه راه بهشت

نوكرى تازه نفس در راه است
شيخ را هم نفس و همراه است

بله قربان بله قربان گويد
گرد سردارى «سلطان» رويد

دين و ايمان و وطن بى كم و كاست
بعد از اين، يك سره دست «آقا» ست

***
اى تو بازيچه اين كهنه عجوز!
اى وطن! اى همه درد و همه سوز!

اى فداى تو همه جان و تنم
سر و جان برخى راه وطنم!

كى بخود آئى و با خودآئى؟
زين شب تيره، رهى بگشائى؟

شرنگ – روزنامه نيمروز


=========================================