: : : : علمى : : : :

Sunday, August 01, 2004

على اكبر ناطق جمشيدى معروف به ناطق نورى


على اكبر نورى جمشيدى معروف به على اكبر ناطق نورى با نامهاى مستعار - مصطفى بيگدلى، منوچهر موسوى و محقق تهرانى - متولد ۱۳۲۲ - در روستاى اوزكلاغ نور است.
اين روحانى بسيار دغلكار و رياكار است، او در زندگينامه خود بارها وبارها از اين نمونه‌ها عمليات صادقانه به عنوان زرنگی‌هاى خاص خود نام برده است.
وى در زندگى بسيار مايه دار و سرمايه دار است و يكى از عوامل اصلى عتيقه بازى و فروش عتيقه است كه در اين كار بسيار معروف است. در ايران چند نفر به كار عتيقه مشغولند كه مهمترين آنها يكى آقاى ناطق نورى است و يكى ديگر ياسر هاشمى پسر نفر اول دغلكارى، هاشمى رفسنجانى. البته او (ياسر) علاوه بر كار قاچاق عتيقه كه يك شب نيز به همين دليل در مرز بازرگان زندان بوده است سلطان پنير ايران نيز هست و علاوه بر آن در كار قاچاق دختران بيگناه به كشورهاى عربى نيز يدى طولا دارد.

ناطق نورى در حال حاضر علاوه بر اينكه مشاور رهبر در مسائل سياسى است و مسئوليت از حفاظت وى را نيز بر عهده دارد. اين روحانى دغل قويترين عضو شوراى هماهنگى نيروهاى انقلاب است كه با كمك باهنر و لاريجانى و مجتبى خامنه‌اى و ميرحجازى سياست گردان نيروهاى آبادگران مى‌باشند. آنها در جريان دادن ليست انتخاباتى آبادگران بر اين نكات تكيه كرده بودند كه:
۱ - كانديداهاى معرفى شده بايد حتى المقدور روحانى نباشند.
۲ - جوان باشند.
۳ - ناشناخته باشند.
ولى حتما گوش به فرمان باشند. (سخنرانى ناطق نورى در كنگره مؤتلفه) اين نيروى سياسى كار و فريبكار به همراه گروه هاى مؤتلفه- جامعه اسلامى مهندسين- جبهه پيروان خط امام و رهبرى به دنبال رئيس كردن باهنر در مجلس آينده بودند و در مقابل گروه هاى ايثارگران - روحانيت مبارز- مدرسين حوزه علميه قم به رياست مهدوى كنى به دنبال رئيس شدن يك روحانى در مجلس شدند و در عمل، پدر عروس «رهبر»، حداد عادل رئيس شد.

اوضاع زندگى و خانوادگى و مبارزاتى ناطق نورى:
ناطق در مورد پدر و وضعيت خانوادگى خود مى‌گويد: مرحوم پدرم ابوالقاسم، روحانى و سرشناس و اهل منبر بود. قدرت نطق ايشان بسيار قوى بود و به حق ناطق بود و ايشان به هر مجلسى كه وارد مى‌شد حضار مى‌گفتند ناطق آمد و چون اهل نور هستيم گفته مى‌شد ناطق نورى آمد... . و ديگر فاميلى اصلى ما كه نورى جمشيدى بود به كار نرفت. مادرم مرحوم زهرا شاه حسينى بود اما به لحاظ اينكه در خانه پدرم شناسنامه گرفته بود، شهرت او هم در شناسنامه ناطق نورى بود. (خاطرات حجت الاسلام ناطق نورى ص۲۳)

وى علت وصل شدن خود به روحانيت را تأثير مدرس خويش بر خود مى‌دانست آنهم از نوع عجيب و آخوندى آن. وى مى‌گويد: ... مدرس به طلبه‌ها مى‌گفت: «معنا ندارد شما هنگامى كه به حمام مى‌رويد، صابون بزنيد. شما سرباز امام زمان (ع) هستيد و اگر بدنتان به صابون عادت كند، به هنگام گرفتارى به دست دشمن و يا نبرد در صحنه جنگ نمى‌توانيد سختى‌ها را تحمل كنيد. بايد با گل سرشوى خودتان را بشوييد!» و يا اينكه مى‌گفت «نبايد براى خواب از لحاف و تشك استفاده كرد چون به هنگام رويارويى با دشمن ديگر اين وسايل پيدا نمى‌شود.» و يا مثلا مى‌گفت «يك گردو را نصف كنيد، نصفش را ظهر با نان بخوريد و نصفش را شب» (همان، ص۲۶)
اما آيا شما، «روحانى مبارز و عزيز»، آقاى ناطق نورى، شاگرد مبارز مدرس مبرز خود، آيا شما هم همين كار را مى‌كنيد و واقعاً اين شكم جلو آمده شما از غصه است يا از خوردنى‌هاى بى‌دريغ و پى در پى شما در ييلاقات شمال؟

ناطق در مورد خود مى‌گويد: من در كوچه (حمام چال) رشد و نمو پيدا كردم... براى اينكه در خانه شيطنت نكنم مادرم مرا در سن پنج سالگى يا شش سالگى به كفاش سر كوچه سپرد... كار من اين بود: ميخ هائى كه به قالب چوب مى‌زدند. بعد از يكى- دو روز بايد در مى‌آوردند لذا من مأمور صاف كردن اين ميخ ها بودم... گاهى اوقات من هم كلك مى‌زدم و ميخ ها را زير ميز مى‌ريختم. (همان، ص۳۱)
مى‌گويند تخم مرغ دزد آخرش شتر دزد مى‌شود. على اكبر كوچك از ۶ـ۵ سالگى كلك را ياد گرفته بود و به همين دليل بعد از حدود ۶۰ سال چنان دروغ مى‌گويد و فريبكارى مى‌كند كه انگار نه انگار آخوند است و مسئول معنويات مردم!

در سال ۱۳۳۷، درس زيباى طلبگى را همراه با عبدالحسين معزى (كه اكنون با بيت رهبرى همكارى مى‌كند و زمانى مسئول بيت رهبرى در افغانستان بود) را در پشت بام مسجد حاج عزيز الله شروع كرد! ايشان سال ۱۳۳۹-40 جهت ادامه تحصيل به مدرسه حجتيه قم رفت (در سن ۱۸ سالگى) و مى‌گويد: يكى از دوستان هميشگى من در اين مدرسه حجت الاسلام آقاى معزى بود كه با ايشان هم حجره بودم. از ديگر دوستان و هم حجره‌اى‌هاى من در مدرسه حجتيه آقايان سيد حميد روحانى - رسول موسوى و قاسم تهرانى و احمد عليزاده (معاون رئيس قوه قضائيه و از اعضاى حقوقدان شوراى نگهبان) بودند. (همان ص۳۵)
آقاى جمشيدى! در اينجا لازم است قدرى در مورد آقاى سيد صادق حسينى زيارتى سنگسرى (يعنى روحانى مبارز حميد روحانى) دوست عزيزتان كه نام مستعار ديگر ايشان سيد صالح حسينى بوده است، توضيح داده شود تا يكى از بهترين دوستانت به مردم ايران معرفى شود. آقاى سيد صادق حسينى زيارتى سنگسرى با نام مستعار حميد روحانى مسئول و به قولى پدر تاريخ ايران! از معروفترين جاعلان و دروغگويان تاريخ ايران است. وى در روستاى مهديشهر سمنان متولد شده است و بعد به تهران آمد و در مدرسه حجتيه مشغول تحصيل شد. در سال ۱۳۴۲ به خاطر پخش اطلاعيه‌هاى آقاى خمينى حكم دستگيرى وى صادر شد. ولى هيچ گاه دستگير نشد چون به نجف فرار كرد. او نويسنده سه جلد كتاب تاريخ تحليلى نهضت امام خمينى و دهها كتاب در مورد تاريخ ايران است. دروغگو بودن او از همانجا شروع مى‌شود كه نام خود را هم به دروغ روحانى گذارده است. در اينجا به معرفى گوشه‌اى از مبارزات اين روحانى مبارز مى‌پردازيم:

حميد روحانى از اعضاى هيأت رئيسه مركز اسناد انقلاب اسلامى ايران و دوست و همكار خسرو حسينيان (عاليجناب)، و مدير مسئول نشريه ۱۵ خرداد و ضد دكتر على شريعتى - پدر جعل در تاريخ ايران در مورد او خاطره‌اى مى‌آوريم تا سياه روى شود هر كه در او غش باشد و بد نيست اين آقاى صادق تاريخ را بشناسيد البته ايشان در جعل تاريخ بسيار ماهر هستند. تنها كار انقلابى آقاى حميد روحانى پخش اعلاميه بوده است و بعد هم به نجف فرار كرد و آنجا بود تا انقلاب. آقاى عميد زنجانى مى‌گويد: آقاى سيد محمد روحانى (منظور آيت الله روحانى است) از كسانى بود كه علنى نسبت به امام توهين مى‌كرد و مسائل بى اهميتى را براى خدشه دار كردن امام نقل مى‌كرد كه يكبار دوستان امام يعنى زيارتى (حميد روحانى) و آقاى سيد محمود دعايى كارى هم درباره‌اش كردند، البته خود اينها الان منكر هستند، ولى آن زمان در نجف مشهور بود كه اين دو بزرگوار كارهايى در مخالفت با سيد محمد روحانى مى‌كردند. نامه‌اى از آقا سيد محمد فاش شد كه اين نامه نشانگر ارتباط وى با ساواك بود، در هر حال اين نامه چه كذب باشد و چه صحت داشته باشد فرقى نمى‌كند، اصلا آقا سيد محمد وضعش جورى نبود كه احتياج داشته باشد با ساواك همكارى كند و وى همكارى غير مستقيم داشت. (خاطرات حجت الاسلام عميد زنجانى ص ۱۳۸).

- ولى آقاى جلال الدين فارسى اين موضوع را باز مى‌كند و به طور مفصل در مورد كار اين دو نفر شرح مى‌دهد: موضوع چك بانك رافدين بود كه مى‌گفتند ازايران براى حجت الاسلام سيد محمد روحانى كه از مدرسان حوزه نجف آمده است. اين شايعه بر سر زبانها افتاده بود. عده‌اى هم آن را باور كرده بودند. عجب اين است كه تا امروز عده‌اى از آن به عنوان يك امر واقع ياد مى‌كنند حال آنكه دروغ آشكارى بود كه هيچ عاقلى و منصفى آن را باور نمى‌كرد. دو طلبه جوان توطئه مى‌كنند (حميد روحانى و دعايى با استناد به مطلب فوق) نامبرده را به علتى كه ذكرش را جايز نمى‌دانم بدنام كنند. قطعه چك سفيدى از بانك رافدين عراق را برداشته مبلغى در محل آن مى‌نويسند. شايد نام ايشان را هم در متن چك نوشته باشند. بعد مدعى مى‌شوند اين چك در جوف يك پاكت پستى از ايران اشتباها به آدرس يكى از طلبه‌ها رسيده است. چك را مى‌برند به اين و آن نشان مى‌دهند تا او را بدنام كنند تصادفا يكى با تعجب به آنان مى‌گويد: «پس چرا در چكى كه مال بانك رافدين عراق است مبلغ به جاى اينكه به دينار نوشته شود به ريال كه واحد پول ايران است نوشته شده است؟» آن دو نفر كه پى به اشتباه خود مى‌برند چك ساختگى را پنهان مى‌كنند.... طرفداران آيت الله روحانى كه پيگيرى ميكنند آن دو نفر به مسافرت مى‌روند... (زواياى تاريك، جلال الدين فارسى، ص۲۱۸-19)

اين آقاى روحانى كتابهاى بسيارى با جعليات عجيب و غريب در مورد انقلاب و امام دارد. معروفترين كتاب جعلى او شريعتمدارى در دادگاه تاريخ است كه در مورد آيت الله شريعتمدارى نوشته است كه اين كتاب در حدود ۴۰۰ هزار نسخه در زمان خوش چاپ شده است و اكثر استنادات او جعلى است و كسى آنها را تأييد نمى‌كند. (ايشان در صفحه ۱۱۹ آن كتاب كه ۲۳ خط است ۲۵ فحش و ناسزا نثار آيت الله شريعتمدارى نموده است مانند كلمات زير: رسوا - رسواتر - ننگين (۲ بار) - مأمور بى اراده (۲ بار) - چشم و گوش بسته (۲ بار) - ساواكى - پست - نشيب گرايى - شرم آور (۲بار) اجازه از رئيس ساواك - شرم آور - فضاحت بار - خائن - مأمور خود باخته ساواك - پستى - زبونى - ذلت - شرف فروخته - دريوزه - بى شرافتى - آلوده ساز مرجعيت تشيع (شريعتمدارى در دادگاه تاريخ، ص ۱۱۹). حميد روحانى در صفحه ۱۲۱ كتاب مزبور سندى جعلى مى آورد به اين صورت: از... به مديريت كل اداره سوم ۳۱۶. . عطف به ۴۶‎/۸‎/۲۰ - 316/65779... . . تاريخ اتمام نامه ۴۶‎/۱۰‎/۲۷ است يعنى دو ماه بعد. در حالى كه اين ملاقات در تاريخ ۴۶‎/۱۱‎/۸ بوده است!! . (شريعتمدارى در دادگاه تاريخ ص ۱۱۰-120)

ناطق مى‌گويد: ما طلبه‌هاى تهرانى يك جلسه در شب‌هاى پنج شنبه داشتيم. حضرت آيه الله آقاى رضا استادى و حضرت آيت الله محسن خرازى كه بزرگترهاى ما بودند نيز در آن شركت مى‌كردند. در آن جلسه بحث‌هاى مختلفى داشتيم. تمرين منبر بود كه جلوى هم منبر رفتن خيلى سخت بود. همچنين مناظره‌اى عقيدتى نيز داشتيم يكى يهودى مى‌شد، يكى مسلمان، يكى مسيحى و با اين وسيله با مطرح كردن سئوالات مختلف، اشكالات عقيدتى خود را حل مى‌كرديم و استاد اين جلسات مناظره آيت الله ميرزا حسين نورى همدانى بود. (پدر زن حجت الاسلام صادق لاريجانى). (همان، ص۳۶)
اين روحانى مكار، در جوانى، روزى قرار مى‌شود كه يك شرط بندى بشود كه ببنند چه كسى مى‌تواند ساعت ۱۱ شب اذان بگويد... خلاصه مى‌گويد: من (گفتم) پنج تومان مى‌گيرم، مى‌روم وسط حياط مدرسه اذان مى‌گويم... لذا اذان را تا آخر گفتم. فكر كردم چطور خودم را از مخمصه نجات بدهم كه دعوا نشود. گفتم: يك بنده خدايى خانمش مى‌خواهد وضع حمل كند، بنابراين مستحب است موقع وضع حمل اذان گفته شود. شما آقايان هم براى شفاى او يك حمد و سوره بخوانيد! ... بعد از آن من معروف به «اذان ده» شدم. (همان، صص ۳۷-38).

در كودكى آنگونه در جوانى اينگونه در پيرى هم كه الله اكبر چه رياكار و فريبكارى است اين آيت خدا!
او در مورد وضعيت مالى خود مى‌گويد: سال اول كه پدرم مرا به قم فرستاد ماهى صد تومان به من مى‌داد. بيست تومانش را فقط كتاب مى‌خريدم و بقيه را خرج زندگى مى‌كردم.
وى در مورد وضعيت معيشتى روحانيت مى‌گويد: خوشبختانه يك سنت بسيار خوبى در قم بود كه در ايام تعطيل حتى اساتيد و علما نيز به تبليغ مى‌رفتند (روضه خوانى) و اين خود به اداره زندگيشان كمك مى‌كرد. آقايان مدرسين مثل حضرات آيات مكارم شيرازى (مافياى شكر)، دكتر مفتح، خزعلى و نورى همدانى همگى رسماً منبر مى‌رفتند بنابراين شهريه تنها يك كمكى و يك بركتى است، نه تأمين كننده هزينه زندگى. (همان، ص۳۹-40)

البته ايشان نمى‌گويند كه درآمدهاى ديگرى غير از شهريه و روضه خوانى نيز وجود داشت و آن هم خوردن سهم امام بوده است كه باعث شده بود آنها هر كدام كه سهميه‌اى را جمع آورى مى‌نمودند حدود يك سوم آن را خرج خود كنند. طبق سند صفحه ۵۶ از كتاب «وراى انزوا - خاطرات آيت الله خلخالى» اجازه نامه‌اى آيت الله شريعتمدارى به او مى‌دهد كه در آن نوشته شده است: ... و مجاز است در تصدى امور حسبيه و كل ما يتوقف زمان الغيبه على اذن الحاكم الشرعى و نيز مأذون و مجاز است در اخذ وجوهات شرعيه از قبيل زكوات و سهم امام (ع) و صرف آن در مصارف شخصى خود به قدر الحاجه و النتعارف و اگر صالحه اضافه باشد به حوزه عليمه قم رسانده و قبض بگيرند و اگر مستحقين در محل باشند مجازند كه ثلث را در محل به موارد لازم و مستحقين برسانند... الاحقر سيد كاظم شريعتمدارى. همچنين در صفحه ۶۱ همين كتاب در مورد اجازه نامه آيت الله حكيم آورده است كه: ... و ايضا ماذون و مجازند كه سهم مبارك امام ارواحنا فدا را قبض و يك ثلث را صرف در اعاشه خود كرده و بقيه را براى حفظ حوزه علميه به نجف اشرف ارسال نمايند. الطباطبايى الحكيم. (ايام انزوا ص ۶۱) چنانچه طى اين دو نامه آمده است كليه جمع آورندگان سهم امام (ع)! مجاز بوده اند كه يك سوم از آن را خرج خود كنند. البته اين غير از آن چيزى است كه خود صاحبان سهم به عنوان درصد به روحانى جمع آورى كننده مى‌دهد. (رجوع به خاطرات آيت الله يزدى).

آرى ايرانيان و هموطنان درون ايران سهم امامى كه شما مى‌دهيد اينگونه صرف امام هاى جعلى و ساختگى مى‌شود و بيخود نيست كه خيلى ها دوست دارند كه روحانى شوند. البته كارى به اين مسأله ندارم كه در زمانى قدرى دورتر همه سعى مى‌كردند كه فرزندان خود را براى ادامه زندگى روحانى سازند زيرا در آن زمان انگلستان بابت روحانيون هزينه هائى در نظر گرفته بود. سرآرتور هاردينگ وزير مختار اسبق انگليس در ايران مى‌گويد: ... ليكن هميشه دوستان مذهبى من تقاضا داشتند جوانهاى مستعد خانواده هاى خودشان را كه روابط و بستگى با علماى برجسته مذهبى شيعه داشتند، از اين وجوه استفاده نمايند و عالم بشوند و بعدها مجتهد يا عالم در علوم دينى از كار در آيند (حقوق بگيران انگليس در ايران - اسماعيل رايين، ص ۱۰۵)

ناطق در ادامه خاطرات خود از شروع مبارزات انقلابى خود مى‌نويسد: از ديگر كارهاى ما در سال ۴۰ برخورد با يك عرق فروشى بود. با كمك سيد حميد روحانى و شيخ ابراهيم عبدالعظيمى بر آن شديم كه بساط عرق فروشها را جمع كنيم (همان، ص۴۱)
ايشان بعد از مبارزه با عرق فروشها يكى ديگر از دغلكارى هاى خود را در جريان اصلاحات ارضى به نمايش مى‌گذارد و مى‌گويد: در جريان اصلاحات ارضى - يك روحانى دربارى در بالاى ماشينى سخنرانى مى‌كرد و تقسيم اراضى را توجيه شرعى مى‌كرد وى آيه «والارض وضعها للانام» را مى‌خواند و اقدامات مورد نظر رژيم را تأييد مى‌كرد و من جلوى مسجد شاه ايستاده بودم و با خود فكر مى‌كردم كه چه بايد كرد تا اين مراسم ساختگى به هم بريزد. فورا اين فكر به ذهنم رسيد كه هر كس از من پرسيد اين شيخ كيست، جواب بدهم اين روحانى پدر سوخته اصلا بى دين و ساواكى است. اتفاقا همين اتفاق هم افتاد... هر كس از من درباره او مى‌پرسيد مى‌گفتم كه اصلا آخوند نيست. دزدى است در لباس آخوند و يك لات پدر سوخته است. ! (همان، ص ۴۵). براى رسيدن به هدف توسط اين شيخ فريبكار هر وسيله‌اى توجيه مى‌شود حتى دروغگويى و بدنام كردن فردى كه با توجه به اعتقادات مذهبى اش مثل خود او سعى در توجيه مسأله‌اى داشته است.

البته روحانيون مبارز از اين كارها زياد انجام مى‌دهند. مثلا آقاى فلسفى روحانى، استاد منبرى هائى مثل ناطق نورى، نيز مانند او برخورد مى‌كرد. فلسفى در يك سخنرانى در مورد قضيه رفراندوم مى‌گويد: مى‌دانيد پشت اين رفراندوم چه خوابيده است؟ با اين رفراندوم چادر از سر زينب (س) برمى‌دارند. با اين رفراندوم سيلى بر صورت زهرا (س) مى‌زنند و مردم شروع به گريه مى‌كردند. (همان، ص۴۷)
اين شيخ دروغگو در مورد دادگاه آيت الله طالقانى و شيبانى مى‌گويد: وقتى دادستان كيفر خواست را خواند، آقاى شيبانى پشت تريبون قرار گرفت. قره باغى به آقاى شيبانى گفت شما دفاعى داريد؟ ايشان حرفى نزد. گفت: آقا با شما هستم باز حرفى نزد. دادستان داد زد. دكتر شيبانى همين طور نگاه مى‌كرد و بنا بود حرف نزند. (همان، ۷۱) در حالى كه آخوند ديگر رحيميان (رئيس بنياد شهيد و از اعضاى مدرسه حقانى) مى‌گويد: . . از ميان متهمان آن كه با شهامت، قدرت و با صداى بلند پرخاشگرانه در برابر نظاميان جواب مى‌داد و جلسه را هيجان مى‌بخشيد آقاى دكتر شيبانى بود (حديث رويش - خاطرات حجت الاسلام رحيميان، ص ۷۹)

مركز اسناد انقلاب اسلامى از آنجايى كه تنها وظيفه‌اش ساختن زندگى نامه‌هاى ساختگى آخوندهاى حاكم بر ايران است و از آنجايى كه بابت ساخت اين خاطرات پولهاى گزافى پرداخت مى‌كند و همچنين هر كدام از اين آخوندهاى حاكم براى اينكه خود را بالاتر و بزرگتر نشان بدهند و مبارزات ناكرده خود را سياهه كنند و هر كار ناكرده‌اى را به پاى خود بنويسند و به مردم ايران بگويند كه اگر ما و مبارزات ما نبود شماها هيچكاره بوديد، با اين مركز سر و كار دارند. هم براى آنكه مدارك گوياى واقعيت فاش نشوند و هم براى اينكه به جاى آنها، جعليات منتشر كنند. به همين دليل هر چه راست و دروغ است را سر هم كرده‌اند و به پاس زحمات خسرو حسينيان معروف و حسن زيارتى (روحانى) معروف و عده‌اى ديگر از جاعلان تاريخ دست به جعل زده‌اند و اينكه مى‌بينيم اكثر حرفها و نوشته ها مغاير يكديگر هستند به اين خاطر است كه اصلا اين مسائل براى آنها اتفاق نيفتاده است و آنها تنها شنيده‌اند به همين دليل است كه عمدتا مغاير يكديگر خاطره مى‌نويسند.

ناطق قبل از انقلاب به يمن مبارزات «بسيار انقلابى خود»، دفعه اول تنها يك شب در قم زندانى بود (همان، ص ۶۴) و در دفعه دوم به خاطر پخش اعلاميه در سال ۱۳۴۶ سه ماه زندانى شد كه به قول خودش در زندان به غير از چند روز اول، بقيه اش خوش گذشت (همان، ص ۷۷). او، در سومين بار، نيز، يك روز زندانى شده بود (همان، ص ۹۷. )
ناطق مى‌گويد در سال ۱۳۴۶ تصميم به ازدواج گرفتم و. . بالاخره خانواده ما به واسطه آقاى معاديخواه كه در امامزاده قاسم منبر مى‌رفتند به خواستگارى دختر آقاى رسولى محلاتى رفتند (رئيس دفتر آقاى خمينى، همه كاره دفتر و حتى در بعضى مواقع خط دهنده) ... و خداوند دو پسر به نام هاى آقا مصطفى و آقا مجتبى و ۶ دختر به ما عنايت كرد. (همان، ۸۲-83)
يكى از نكاتى كه در تمام آثار منتشر شده در خاطرات اين روحانيون وجود دارد ضديت با دكتر على شريعتى است. اين «آيت خدا!» هم مانند بقيه است و هر كجا بتواند دكتر شريعتى را مى‌كوبد. او مى‌نويسد: روزى در منزل خيابان خانيان عروسى بود ما نشسته بوديم پيرامون دو موضوع بحث شد. يكى راجع به مقاله دكتر شريعتى كه در يكى از روزنامه ها چاپ شده بود كه استاد مطهرى درباره آن گفت: «آقاى نورى اين علماى ما نمى‌دانند كه اين مقاله ها با اسلام چه مى‌كند. نكته دوم در باره مجاهدين بود كه ابتدا گفتم: اوليهاى آنها بد نبودند. ايشان گفت چه كسانى؟ گفتم حنيف نژاد و بديع زادگان بچه هاى بدى نبودند. يك دفعه به من حمله كرد و فرمود: چه مى‌گوييد آقاى نورى؟ همانها خبيث بودند كه اين ها اينطورى شدند. از اول منحرف بودند و اين آقايان متوجه نشدند. اين حسابى رويم اثر گذاشت. درباره دكتر شريعتى، من همه كتابهاى دكتر شريعتى را مى‌خواندم و الان هم كتابهاى او را دارم و واژه هائى كه دكتر به كار مى‌برد، در منبر استفاده مى‌كردم، اما از او تجليل نمى‌كردم. اصلا دكتر شريعتى را مرحوم مطهرى به حسينيه ارشاد آورد. اما به تدريج كه به او نزديك تر شد فهميد كه اعتقادات او محكم نيست از اين رو مخالف او شد و بر ضد دكتر شريعتى اعلاميه داد. (همان، ص۹۰-91)

ناطق در بالا در مورد دكتر آن بيانات جالب را فرمودند اما در مورد مجلس ختم دكتر شريعتى باز با دغلكارى سعى دارد خود را زرنگ نشان بدهد. مى‌نويسد: همزمان با فوت دكتر شريعتى، از طرف جامعه روحانيت مجلس ختمى به مناسبت فوت پدر آقاى معاديخواه در مسجد ارك برگزار شده بود و اعلام شد خوب است اين ختم را ختم شريعتى هم اعلام بكنيم و از آن استفاده بكنيم. هر كس هم كه سئوال مى‌كرد مى‌گفتيم ختم دكتر شريعتى هم هست. لذا جمعيت زيادى جمع شده بودند و... (همان، ۱۰۵)
او باز هم ادعا مى‌كند كه در حال مبارزه بوده است. در سال ۱۳۵۶ كه همه مردم درگير مستقيم با رژيم شاه بودند، او مى‌گويد به خاطر مراسم مجلس ختم شريعتى يك هفته در سلول انفرادى بودم) لبته در همين زمان بود كه ايروانى براى او از خمينى حكم حسبيه گرفته بود (در بالا توضيح داديم حكم حسبيه چيست). (همان، ۱۰۸). سال ۱۳۵۶ است و بنا بر آمار منتشر شده از سوى آقاى عمادالدين باقى تا آن زمان حداقل ۳۴۱ چريك و اعضاى گروه هاى مسلح جان خود را در درگيرى ها و زير شكنجه و اعدام و فرار از زندان از دست داده بودند (بررسى انقلاب ايران، ص ۴۳۲) و مبارزه او در اين خلاصه مى‌شده است كه بنا بر ادعايش، يك هفته در انفرادى بوده است و يك هفته زندان را جزء افتخارات مبارزاتى خود به حساب مى‌آورد!

ناطق باز در جريان مبارزاتى خود حريفى در ميدان نمى‌بيند و خود ستايى مى‌كند كه بله ما هم بوديم وى مى‌گويد - اوجگيرى مبارزات مردمى در سالهاى ۵۶-57 سبب شد تا جامعه روحانيت مبارز تهران شكل بگيرد.... در تهران علما جلساتى با هم داشتند كه هنوز عنوان جامعه روحانيت نداشت (در حالى كه برخى از روحانيون دروغگو مى‌گويند اين جامعه از سال ۱۳۴۲ كار خود را شروع كرده است. بدين سان، دروغ آنها را اين «بيخدا!» لو مى‌دهد.) به نظر من مرحوم شهيد مطهرى از بنيانگذاران اصلى جامعه روحانيت بود. يك روز ايشان فرمودند آقاى نورى اين علماى مناطق و محله ها را دور هم جمع كنيد، اين ها بنشينند يك چايى بخورند، يك قليانى بكشند، يك پرتقالى بخورند، نفس اين جمع شدن و نشستن خوب است چون وقتى كه دور هم جمع شدند از هم مى‌پرسند چه خبر و بعد هر كس كه در جلسه خبر بيشترى بدهد معمولا او جلسه را به دست مى‌گيرد و... جلسات جامعه روحانيت بدين ترتيب شكل گرفت و آقايان مطهرى- مهدوى كنى- باهنر- بهشتى- هاشمى رفسنجانى - موسوى اردبيلى - شاه آبادى - فضل الله محلاتى - مصطفى ملكى- عبدالمجيد ايروانى- امامى جمارانى- موسوى خوئينى ها- مهدى كروبى- موحدى كرمانى- خسروى- معاديخواه- مرواريد- حسن روحانى و عميد زنجانى جزو افراد اوليه جامعه روحانيت بودند (همان، ص۱۱۱-113)

وى با چاپلوسى اضافه مى‌كند: جلسات جامعه روحانيت مبارز بدين ترتيب شكل گرفت... لازم است نكته ديگرى را ياد آورى كنم و آن اين كه جامعه روحانيت يك شان خاصى براى آيت الله خامنه‌اى قائل بود: مثلا هر موقعى كه ايشان از مشهد به تهران مى‌آمد به احترام ايشان جلسه‌اى فوق العاده مى‌گذاشت (همان ۱۱۲-113)
در بسيارى از نوشته هاى روحانيون مى‌بينيم كه مى‌گويند ما در جامعه از اول بوديم. افرادى كه ناطق نورى نام مى‌برد، در سال ۵۶، وزن و اعتبارى نمى‌داشته‌اند و خود را هم همه كاره روحانيت و انقلاب نيز مى‌شمارند. پس مثلا جايگاه آيت الله منتظرى و... كجا بوده است؟ ناطق در اين ميان به مبارز بودن همين افراد اعلام شده آنهم در سال ۱۳۵۶-57 مى‌پردازد و از روابط آنها بايكديگر پرده بر مى‌دارد: بعضى از علما بودند كه مى‌خواستند امضاء كنند. مى‌گفتند كار خوبى است اما اگر فلانى امضاء كند من هم امضاء مى‌كنم. باز به سراغ دومى مى‌رفتيم، او هم مى‌خواست امضاء كند، اما مى‌گفت اگر فلانى امضاء كند من هم امضاء مى‌كنم. خلاصه ما مجبور بوديم كه از شميران تا شهر رى دور بزنيم و بگوئيم آن آقا امضاء كرده شما هم امضاء كنيد و اين كار ۲۰ روز طول مى‌كشيد. كم كم ۲۰ امضاء به چهل رسيد، همين طور منظم اضافه شد تا اين كه در اعلاميه راه پيمايى تاسوعا و عاشورا امضاى علما به ۲۲۰ امضاء رسيد. وقتى كه تمام امضاها را جمع مى‌كرديم با زحمت چاپ و توزيع مى‌كرديم. (همان، ص۱۱۳-114)

شماها كه همه مدعى هستيد از سال ۱۳۴۱ تا به حال در تمام مخاطرات و مبارزات انقلاب با تمام وجود تلاش كرده‌ايد و كليه مصائب را به جان خريده‌ايد. همه شماها به نوعى ادعاى فرماندهى عمليات انقلابى و همراهى با انقلاب را داشته‌ايد. اما اينك، بنده مفلوك خدا، ببين چگونه اعتراف مى‌كنى كه در سال ۵۶-57 براى گرفتن ۲۰ امضا، ۲۰ روز بايد مى‌دويده‌ايد. آنهم زمانى كه رژيم در حال سقوط بود.

باز هم گوشه اى از مبارزات انقلابى «آيت خدا!» ناطق نورى در سال ۱۳۵۷. كسى كه ادعا دارد از وقتى دنيا آمده مشغول مبارزه بوده است مى‌نويسد: يكى ديگر از برنامه هاى ما اين بود كه در شهرها و روستاهاى اطراف تهران برويم و مردم را با مسائل دينى و سياسى آشنا كنيم. لذا با بعضى از دوستانمان به اعزام مبلغ پرداختيم. با همان فولكسى كه داشتيم پنج نفر را سوار مى‌كردم و در روستاهاى مسير جاده پياده مى‌كردم و خودم نيز به آخرين روستا مى‌رفتم. آخر شب كه مى‌شد همه را در مسير جاده سوار مى‌كردم و به تهران برمى‌گشتم. (سال ۵۷، همان، ص۱۱۵)

بابا كجاى كارى عزيز دل برادر، سال ۵۷ سالى بود كه همه جا در حال انقلاب بود و تو آنوقت چهارتا مثل خودت را مى‌بردى براى عمليات انقلابى در روستا. نكند كار سياهكل و جنگلهاى مازندران هم كار تو و هم لباسى هايت بوده است و ما نمى‌دانيم. ولى نه مثل اينكه سياهكلى ها چندين سال قبل از تو اين كار را كرده بودند.
از ديگر عمليات مبارزاتى او، سفر و ديدار با تبعيدى‌ها بوده است كه به كمك آقايان حميد نقاشان (از دست اندركاران در سازش پنهانى اكتبر سورپرايز و دلال خريد اسلحه در دوران جنگ كه اينك از سرمايه دارترين افراد اين دوران شده است و در دوره هاشمى رفسنجانى، از مأموران اطلاعاتى بوده است) و آقاى شجاع نادعلى و فرزندش آقا مصطفى صورت مى‌گرفته است.
وى در مقالى ديگر يكى از شجاعت هاى خود و دوستانش را چنين بيان مى‌كند: در چهلم شهداى يزد قرار شد در مسجد جامع تهران جلسه‌اى از سوى روحانيت مبارز برگزار شود... وقتى آقاى عبايى منبر را شروع كرد و همين كه كلمه اين رژيم خونخوار را گفت يك مرتبه صداى رگبار مسلسل بلند شد. آقايان فكر كردند كه مردم را به مسلسل بسته اند آقاى عبايى از منبر پائين آمد و در ميان جمعيت پنهان شد. مردم پراكنده شدند. بعد از مدت كوتاهى متوجه شديم كه يك نفرى با چوب روى در كركره صداى مسلسل را در آورده اصلا مسلسلى در كار نبوده است. خلاصه من و آقاى فروهر و مرواريد مردم را آرام كرديم. (همان، ص۱۲۵)

حضرت «آيت خدا!» در سال ۵۷ به قزوين مى‌رود و غلغله برپا مى‌كند. مى‌نويسد: كم كم به جوانان خبر رسيد كه اين شيخى كه اينجا منبر مى‌رود حرفهاى عجيب و غريب و منبرهاى تند سياسى مى‌رود. سخنان من مورد استقبال جوانان قرار گرفت و به قول معروف پر ما گرفت... منبر داغى هم راجع به حجاب رفتم. به رضا شاه و بى بند و بارى هاى دستگاه پهلوى حمله كردم. (همان، ۱۲۶)
عزيز دل! برادر! سال ۱۳۵۷ سالى بود كه حتى در روستاها عليه رژيم عمليات انقلابى انجام مى‌شد و در تظاهرات هر شهرى دهها نفر به شهادت مى‌رسيدند آن وقت تو در اين سال روى منبر حرف سياسى و عجيب و غريب مى‌‌زنى واقعاً عجب آدم عجيب و غريبى هستى. آيا غير از اين مزخرفاتى كه به عنوان اعمال انقلابى ات جا زده‌اى؛ مثل پخش اعلاميه و بردن آخوندها براى سخنرانى به روستاها و سخنرانى برضد حجاب كار ديگرى هم براى انقلاب انجام داده‌اى؟ البته بعد از انقلاب آنقدر كارها برضد مردم انجام داده‌اى كه بعيد هم نيست، روز حساب، بگوئى من اصلا در جريان انقلاب نبودم. حتى براى ثبت نام خودت براى ورود به حزب جمهورى مجبور بودى كه خودت اسمت را مثل بقيه بنويسى وگرنه آدم ناشناخته اى مثل تو در انقلاب كاره‌اى نبود ولى بعد از انقلاب. الله اكبر!

وى باز هم دم از شجاعت مى‌زند و با اشاره به راه پيمايى عاشورا و تاسوعاى ۱۳۵۷ مى‌نويسد: وقتى شعارها كند مى‌شد در مسير آزادى من هم روى مينى بوس بودم و مرتب شعار مى‌دادم. بعضى جاها كه شعارها خيلى شل مى‌شد مى‌رفتم و بلند گو را مى‌گرفتم و شعارهاى را خيلى تند مى‌كردم. (البته اين قضيه شعار دادن و آن مينى بوس معروف را افراد ديگرى نيز تعريف كرده‌اند.) (همان، ص۱۳۹) بارك الله شيخ شجاع و نترس! احسنت!

باز هم از دغلكارى خود و دوستانش مى‌نويسد: در نوفل لوشاتو برنامه ريزى كرده بودند كه اداره مراسم به دست مجاهدين خلق باشد و آن ها تريبون دار باشند و مادر رضايى و پدر ناصرصادق و حنيف نژاد به امام خير مقدم بگويند و صحبت كنند. وقتى از اين برنامه خبردار شديم در تلفن خانه مدرسه رفاه آقاى مطهرى و كروبى و انوارى و معاديخواه و بنده جمع شديم. همه عصبانى بوديم كه اگر بهشت زهرا بيايند و تريبون دست اينها بيفتد چه مى شود... . مطهرى در آخر بحث به احمد خمينى گفت: به امام بگو مطهرى مى‌گويد اگر فردا شما بياييد و تريبون بهشت زهرا دست مجاهدين خلق باشد من ديگر با شما كارى نخواهم داشت. (همان ص۱۴۸-149)

روزنامه نيمروز




Thursday, July 29, 2004

اصلاحات مرد، زنده ‌باد رفراندوم


شاهين فاطمی - کيهان لندن

چرا سعيد حجاريان‌ها نمی‌توانند برای هميشه بند ناف را ببرند و اذعان کنند که جمهوری اسلامی اصلاح‌پذير نيست؟

وقايع اتفاقيه، روزنامه چاپ تهران که اين هفته همانند دهها روزنامه ديگر در محاق توقيف رفت، در آخرين شماره خود مصاحبه جالبی دارد با سعيد حجاريان مشهور به «مغز متفکر اصلاحات».
خواندن اين مصاحبه گفته معروف پرزيدنت جان کندی را در ذهن تداعی می‌کند: «شکست يتيم است در حالی که پيروزی هزاران پدر دارد». بيوگرافی حزن‌انگيز اصلاحات نيز از اين قاعده مستثنی نيست؛ چون شکست خورده است مدافعی ندارد.

سعيد حجاريان کيست؟ وی مردی است پنجاه ‌ساله، ساکن دائمی يک صندلی چرخدار که بسختی می‌تواند سخن بگويد زيرا يکی از تيرهايی که به مغزش نشانه رفته بودند نيمی از چانه‌اش را برد؛ اين سوء قصد در روز روشن در مقابل شورای شهر تهران که وی به‌ نمايندگی آن انتخاب شده بود در روز ۲۱ اسفند ۱۳۷۸ بوقوع پيوست. عامل اين سوء قصد نيز همانند عاملين قتلهای زنجيره‌ای هرگز تحت تعقيب واقعی قرار نگرفت و سرّی فاش نشد.

زندگانی پرماجرای سعيد حجاريان را، همانند بسياری ديگر از چهره‌های دانشجويی سالهای پنجاه، انقلاب ۵۷ از مسير طبيعی خود منحرف کرد. اينها بمانند گلهايی که در جهنم می‌رويند پژمرده شدند. گناه از که بود که اينهمه استعداد، شوق و انرژی به‌جای آنکه در مسير سازندگی ايران به‌کار گرفته شود، وسيله‌ای شد در دست خائنين برای تخريب و ويرانی ايران؟ آيا اين فاجعه اجتناب ناپذير بود يا بايد عدم لياقت و ناتوانی نظام پيشين را در جلب مشارکت جوانان در سازندگی کشور يکی از عوامل مهم اين انحراف انرژی دانست.

چگونه است که يک شاگرد اول رشته مکانيک دانشگاه تهران به يک خرابکار ضد رژيم مبدل می‌شود؟ اين سؤالی است که بايد يک روز به‌نحوی جدی به آن پاسخ داده شود.
پس از سقوط رژيم پيشين و ماجرای دانشجويان پيرو خط امام (اشغالگران سفارت آمريکا) سعيد حجاريان به آنها می‌پيوندد؛ سپس در دوران نخست وزيری محمدعلی رجائی به کارهای اطلاعاتی می‌گرود و در قتل متجاوز از ۳۰۰ افسر ارتش به‌اتهام شرکت در کودتای نوژه نقش اساسی را برعهده می‌گيرد و سرانجام آنقدر در امور اطلاعاتی صاحبنظر می‌شود که در سال ۱۳۶۳ به‌عنوان تئوريسين اطلاعات و امنيت کشور لايحه تأسيس وزارت اطلاعات را تدوين و در مجلس آخوندی از آن به‌عنوان نماينده دولت دفاع می‌کند.
بعد از پنج سال خدمت در آن وزارتخانه، با روی کار آمدن جناح ديگری از مافيای آخوندی، وی کنار می‌رود!! در سال ۱۳۶۸ به‌همراه موسوی خوئينی‌ها مرکزی بنام تحقيقات استراتژيک رئيس جمهور برای هاشمی رفسنجانی احداث می‌کند. در مورد اين مرکز حجاريان می‌گويد وی به‌اتفاق همکارانی نظير آقايان علوی تبار، عبدی و بهزاد نبوی در اين مرکز دنبال «پروژه تحليل چرايی انقلاب اسلامی با هدف تئوريزه کردن انقلاب» بودند.
اين شايد از نادر انقلابهايی باشد در دنيا که اول بوقوع می‌پيوندد و آنگاه کسانی حقوق می‌گيرند و کارمند می‌شوند تا برای آن تئوری ببافند! البته وظيفه رسمی اين مرکز، «تهيه پروژه سياسی» قلمداد شده است.

از مدتها پيش شايع شده بود که در وزارت اطلاعات دو تيم وجود داشته است که بموازات و در رقابت با يکديگر مشغول برنامه‌ريزی و طراحی پروژه بودند؛ يکی زير نظر سعيد حجاريان و ديگری تحت رهبری سعيد امامی (همان کسی که پس از فاش شدن توطئه قتلهای زنجيره‌ای ظاهراً با واجبی در حمام زندان خودکشی کرد).
وقتی خبرنگار تيزهوش وقايع اتفاقيه موضوع اين دو تيم و رقابت آنها را مطرح می‌کند، حجاريان خونسردی خود را از دست می‌دهد و با تندی در پاسخ می‌گويد: «نه! آنها نه تيم بودند و نه فکر داشتند. کار آنها تخريب بود. آنچه نيازمند تيم فکری است ساختن و بنا کردن است. اما خراب کردن و از بين بردن نياز به تيم فکری ندارد. با يک ديناميت می‌توان عمارتی را که سالها ساختن آن کار فکری و عملی برده است خراب کرد. آنها کارشان را با بکار بردن ديناميت به‌انجام رساندند.»
اين اولين بار است که يکی از سرکردگان دو جناح اطلاعاتی جمهوری اسلامی با اين صراحت از کشمکشهای درونی نظام پرده برمی‌دارد.

دوران رياست جمهوری رفسنجانی پس از ۸ سال به‌پايان می‌رسد و در سال ۱۳۷۶ خاتمی مطرح می‌شود و حجاريان از مهره‌های اصلی مبارزات انتخاباتی اوست. وی می‌گويد: «در ايامی که ما را وقت خوش بود - هزار و سيصد و هفتاد و شش بود». در بهار همين سال روزنامه «صبح امروز» را منتشر می‌کند و عملاً به‌عنوان مغز متفکر و برنامه‌ريز جبهه مشارکت وارد عمل می‌شود.

او سال گذشته برای اولين بار پس از سوء قصدی که بسختی از آن جان بدر برد، در اردوی شاخه جوانان جبهه مشارکت سخن گفت و شعار معروف «اصلاحات مُرد، زنده باد اصلاحات» را مطرح کرد. مصاحبه با «وقايع اتفاقيه» در توجيه اين شعار انجام گرفته است.

========================

همچنانکه از فحوای اين شعار می‌توان درک کرد، حجاريان نه‌ تنها ديگر خود را بخشی از تيم اصلاحات خاتمی نمی‌داند بلکه به‌عنوان يک ناظر بيطرف آن را شديداً مورد انتقاد قرار می‌دهد! ولی متأسفانه تا آخر خط نمی‌رود و نمی‌گذارد سير منطقی نقد او از اصلاحات به‌نتايج طبيعی خود برسد.

حجاريان می‌گويد اصلاحات جوانمرگ شد و جوانمرگ شدن را معلول دو علت می‌داند يکی حملاتی که در محيط جوان وجود دارد و ديگری دليل آسيب‌پذير بودن که از خصائص جوانی است. وی معتقد است هم رقبا ناجوانمردانه بر اصلاحات تاختند و هم اصلاحات خود بی تجربه و آسيب‌پذير بود.

نقاط ضعف اصلاحات از ديد حجاريان

- اصلاحات هرگز مردمی نشد و «نخبه‌گرا» باقی ماند. هواخواهان و رهبران اصلاحات همه نخبگان بودند و مطالبات هم اکثر مطالبات نخبگان بود. اصلاحات می‌خواست همه مسائل در سطح دولت و مجلس حل شود.

- اصلاح طلبان اکثراً در سياست ورزی بی‌تجربه بودند و سياست شغل دوم آنها بود. اصلاحات از يک کادر حرفه‌‌ای و تمام وقت برخوردار نبود.

منظور ايشان در اين مورد روشن نيست؛ بايد از آقای حجاريان پرسيد مگر آقای خاتمی همه نيروی قوه اجرايی را در اختيار نداشت؟ مگر اکثريت مجلس با تمام تشکيلات و کميسيونهای آن در اختيار برادر آقای خاتمی وساير اصلاح طلبان نبود؟ البته در اين مورد از محمد خاتمی نقل قول می‌کند که «آقايان می‌خواهند رئيس جمهور تدارکچی دستگاهای اجرايی باشد. يعنی يک دولت اصلی هست که رئيس جمهور و کابينه‌اش در حقيقت لجستيک و تدارکات آن دولت اصلی و موازی را تأمين می‌کنند». حجاريان اضافه می‌کند:

«با تلقی برخی از آقايان، رئيس جمهور تنها نقش مسؤول دفتر و حاجب‌الدوله را دارد.» معلوم نيست چرا آقای حجاريان انتظاری غيرازاين بايد داشته باشد؟

آيا ايشان قانون اساسی جمهوری اسلامی را نخوانده است؟ دقيقاً در قانون اساسی اين نظام تصريح شده است که همه قوای مملکتی در شخص رهبر متمرکز است.
چگونه با چنين قانون اساسی آقای حجاريان انتظار داشت که تلاش اصلاح طلبان منتج به نتيجه‌ای شود؟ ميليونها ايرانی بسيار کم تجربه‌تر از آقای حجاريان و ديگر مدعيان اصلاح‌طلبی بسهولت به اين مطلب پی‌بردند و به همين جهت هرگز اصلاح طلبی و اصلاح طلبان را جدی نگرفتند. آنچه آقای حجاريان آن را «کلبی مسلکی سياسی»، انفعال و انزوای مردم از سياست و سياسيون می‌خواند، دقيقاً ناشی از همين حس هوشياری ذاتی مردم است که هرگز فريب اين بازيهای سياسی را نخوردند، پشت برصحنه سياست کردند و اصلاح طلب و محافظه‌کار را سر و ته يک قماش تشخيص دادند.

منظور از زنده ‌باد اصلاحات چيست؟

آقای حجاريان معتقد است زمانی که اين نقدها و اشکالات برطرف شوند مردم دوباره از اصلاحات پشتيبانی خواهند کرد و اصلاحات ازاول جان می‌گيرد چون بهرحال راه ديگری برای مردم موجود نيست.

وی می‌افزايد: «آن هم زمانی که داعيه‌داران اصلی براندازی جمهوری اسلامی انقلاب کردن و اسلحه را کنار گذاشته‌اند و گيتار در دست گرفته‌اند و شعار اقدامات سياسی سرمی‌دهند.» معلوم نيست منظور ايشان از گيتار بدستان سياسی کيست؟ اشاره‌شان به بغداد است يا به لس‌انجلس!

ايشان معتقدند که بيش از پنج راه يا گزينه برای مردم وجود ندارد؛ اينها عبارتند از:

۱ - اصلاحات مُرد، زنده ‌باد انقلاب ۲ - اصلاحات مُرد، زنده‌ باد انفعال ۳ - اصلاحات مُرد، زنده باد استسلام (طلب تسليم نمودن) ۴ - اصلاحات مُرد، زنده باد دست غيبی (دست آمريکايی) و سرانجام ۵- اصلاحات مُرد، زنده باد اصلاحات.
و ايشان به دلايل واضح چهار امکان اول را رد می‌کنند و اصلاحات مُرد، زنده باد اصلاحات را ارجح می‌شمارند هرچند که اين انتخاب مجدد باز هم به شکست منجر شود. ايشان در زمره افرادی هستند که گمان می‌کنند هرگاه آزمايشی را تحت همان شرايط پيشين تکرار کنيم، ممکن است دفعه بعد نتيجه ديگری حاصل شود! چنين تصوری نه با منطق سازگار است و نه با عقل سالم.

آنچه ايشان فراموش کرده‌اند يا نخواسته‌اند اظهار کنند، يک امکان ششم است: اصلاحات مُرد، زنده باد استعلام (رفراندم)! اگر ايشان اندکی به خواسته‌های جوانان توجه می‌فرمودند اين امکان و چاره ‌کار را اين چنين به فراموشی نمی‌سپردند.

آنچه ايشان در مورد شکست اصلاحات و مرگ نهائی آن گفته و نوشته‌اند مورد توافق اکثر طيفهای سياسی برونمرزی و درونمرزی است. اما در اميدوار بودن به باززيستی (resurrection) اصلاحات ايشان تنها هستند.

اگر ايشان همان گونه که ادعا می‌کنند صميمانه معتقدند که اصلاحات معادل «دموکراتيزاسيون» (انتخاب از ايشان است!) در ايران است و «کليد توسعه کشور هم همين است و تا اين قفل با اين کليد باز نشود با هيچ کليد ديگری باز نخواهد شد»، بهتر است هرچه زودتر به صفوف هواداران رفراندم برای تشکيل مجلس مؤسسان و تدوين قانون اساسی جديد برای ايران امروز بپيوندند.
آقای حجاريان با اينهمه تجربه و دانش مسلماً وقوف کامل دارند که جمهوری اسلامی اصلاح پذير نيست؛ بازسازی اين خانه نيازمند طرحی نو و نظامی نوين است؛ نظامی که بتواند با دنيای امروز همگام و همساز باشد و از عهده حل مشکلات اقتصادی، اجتماعی و سياسی کشور برآيد؛ نظامی که دولت منتج از آن مورد قبول اکثريت ملت ايران باشد، با رأی راستين ملت سر کار بيايد و با رأی مردم آستان ببوسد و مرخص شود؛ نظامی که از روزنامه‌های آزاد نترسد و صدای آنها را در حلقوم خفه نکند؛ نظامی که حق انتخاب طبيعی مردم را با هزار نيرنگ و حيله پايمال نکند.

هرچه زودتر آقای حجاريان و ديگر «متفکران» گذشته و حال نظام جمهوری اسلامی به صفوف مردم بپيوندند، اين آرزوی ديرينه ملت زودتر برآورده خواهد شد. عناد و لجاج با خواسته‌های سياسی يک ملت محروم و ستمديده شرط عقل و انصاف نيست.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~




Monday, July 26, 2004

تمدن، چيزی جز قبول قراردادهای مشترک اجتماعی بوسيله مردم جامعه نيست.