: : : : علمى : : : :

Sunday, July 25, 2004

داستان دو انقلاب


شاهين فاطمی - کيهان لندن

«انقلابها هرگز از رنج تحمل سنگينی بار استبداد نکاسته‌اند؛ تنها آنرا از شانه‌ای به شانه ديگر انتقال داده‌اند»
(جرج برناردشاو)

چگونه می‌شود روز چهارده ژوئيه در پاريس بود، مطلب نوشت و از انقلاب و انقلابزده‌ها سخن نگفت؟ امروز و امشب در سراسر اين کشور به‌مناسبت فتح زندان باستيل در چنين روزی ۲۱۵ سال پيش، همه جا جشن و رژه و سرور و شادمانی برپاست و با موزيک و آتشبازی روز ملی فرانسه را گرامی می‌دارند. مسلماً در چنين شرايطی ايرانيهای انقلاب چشيده نيز به‌ياد کشته خويش خواهند بود،‌ انقلابی که ۱۹۰ سال ديرتر رخ داد اما در خشونت و توحش از اولی چيزی کم نداشت.

انقلاب فرانسه بدون شک يکی از رويدادهای مهم و تاريخی دنيای غرب است؛ رويدادی که مسير تاريخ اروپا را تغيير داد. آمريکاييها علاقمند هستند که جنگ استقلال خود را با انگلستان «انقلاب» بخوانند؛ اگر اين نامگذاری را بپذيريم بايد اذعان کرد که ميان اين دو انقلاب که تقريباً همزمان بودند انقلاب فرانسه از اهميت و تأثير بيشتری در تاريخ برخوردار بود. انقلاب آمريکا بسيار ملايمتر بود و شايد به همين علت به موفقيت بيشتری دست يافت.

تاريخ، انقلاب فرانسه را يک انقلاب شکست‌خورده می‌شناسد زيرا شعار زيبای «آزادی، برابری و برادری» در يک چشم به‌هم‌زدن جای خود را به واقعيت رژيم ترور و وحشت روبسپير و همدستانش سپرد. نخستين قربانيان انقلاب خاندان سلطنتی و بستگان آنها بودند سپس به‌سراغ ميانه‌روها و روشنفکران معتدل رفتند. هرچه زمان می‌گذشت سرعت عمل گيوتين بيشتر می‌شد و سرهای بيشتری بر زمين می‌غلتيد. بعد از غير خوديها نوبت خوديها شد. طی يک دوران ۴۷روزه بيش از ۱۳۷۶ زن و مرد زير ضربت گيوتين سر باختند و سرانجام شخص روبسپير نيز از اين سرنوشت در امان نماند. بقيه ‌داستان بخشی از تاريخ شکستهای پياپی اين انقلاب است که چگونه هرج و مرج انقلاب به ديکتاتوری ناپلئون و ماجراجوييهای او در سراسر اروپا انجاميد و سرانجام پس از گذشت ۲۶ سال يک بار ديگر عضوی از خاندان سلطنتی بوربونها بر تخت پادشاهی فرانسه تکيه زد.
بسياری از آنها که در انقلاب شرکت کردند پس از جاری ساختن رودخانه خون دريافتند آسيبی که به کشور و ملت خود وارد آورده‌اند بمراتب بيش از مواهب ناشی از انقلاب بوده است. اگر از سويی انقلاب فرانسه به استبداد سلطنتی و حکومت اشرافی پايان داد از سوی ديگر هيولايی زائيد که نظامهای توتاليتر انقلابی، آلمان نازی، کمونيسم استالينی و چينی فرزندان و نواده‌های آنند.

در حقيقت ژان ژاک روسو که معبود روبسپير بود به‌عنوان معلم و الهام بخش امثال استالين و هيتلر وساير ديکتاتورهای «دموکراسيهای مردمی» شناخته شده است. روبسپير و ژاکوبيهای متعصب دوران ترور همه از پيروان فلسفه «اراده عمومی» روسو بودند. روسو به‌عنوان يک نويسنده و نابغه ادبی هميشه مورد احترام خواهد بود ولی به‌عنوان يک فيلسوف سياسی بايد با ديده ترديد به افکار و آثارش نگريست. از قول ناپلئون گفته‌اند «اگر روسو نبود انقلاب فرانسه به‌وقوع نمی‌پيوست و اگر انقلاب فرانسه رخ نمی‌داد، مسلماً ناپلئونی در صحنه پديد نمی‌آمد». احتمالا استالين، هيتلر و مائو هم می‌توانستند چنين ادعايی را تکرار کنند.

۲۱۵ سال بعد از انقلاب فرانسه تاريخ شاهد کشتار ميليونها انسان بيگناه بوده است که به‌نام «دشمنان انقلاب و مردم» در سراسر جهان از روسيه گرفته تا چين و کامبوج و ايران و کوبا جان شيرين خود را از دست داده‌اند.

در روز بزرگداشت انقلاب کبير فرانسه نبايد فراموش کنيم که ماکسيميليان روبسپير اولين روشنفکر اروپايی بود که خشونت و ترور را به‌عنوان مؤثرترين وسيله برای گسترش عدالت در جامعه تبليغ و اجرا کرد. در دفاع از اعمال خود در برابر کنوانسيون ملی در سال ۱۷۹۴ روبسپير می‌گويد: «ترور، اعمال نوعی عدالت سريع، مؤثر و شديد است و بنابراين نوعی موهبت است؛ مظهری است از دموکراسی که بايد برای حراست از ميهن بکار برده شود.» اين جمله انسان را به ياد شيخ خلخالی و ديگر جلادان انقلاب اسلامی می‌اندازد.

آرتور کستلر در کتاب «تاريکی در ظهر» می‌گويد:

«انسان انقلابی لعنت شده است زيرا مرتکب اعمالی می‌شود که خود از انجام آن منزجر است؛‌ همانند يک قصاب گوسفندها را سر می‌برد تا ديگر سر گوسفندی بريده نشود، بر گرده مردم شلاق می‌زند تا به آنها بياموزد که نگذارند کسی بر گرده آنها شلاق بزند، به‌نام دفاع از شئونات عالی انسانی شخصيت و شئون انسانها را مصادره می‌کند، خشم و نفرت انسانيت را عليه خود برمی‌انگيزد فقط به‌خاطر عشقش به انسانيت - عشقی تخيلی و مجازی».

==============

اگر انقلاب فرانسه مادر انقلابهای بعدی به‌حساب آيد، از اين مادر بدکاره فرزندان مخوفی چون انقلاب روسيه، انقلاب کوبا و انقلاب ايران متولد شده‌اند؛ هر يک از ديگری خشن‌تر، وحشتناکتر و شکست‌خورده‌تر.

اگر از بيلان مادر همه انقلابها شروع کنيم،‌ حقيقت بسيار از آنچه امروز مردم فرانسه آن را جشن می‌گيرند گوياتر است. از زمان انقلاب کبير تا امروز کشور فرانسه يازده بار قانون اساسی خود را عوض کرده است.

پنج بار شکل جمهوری در اين کشور دگرگون شده است. پاره‌ای از ناظران معتقدند که برای اولين بار در دوران بعد از جنگ دوم جهانی اروپا توانسته است خود را از ضايعات ناشی از انقلاب فرانسه و جنگهای منتج از آن برهاند. به‌عبارت ديگر شايد بتوان گفت اکنون طی بيست سال گذشته پس از فروپاشی امپراتوری شوروی، آزاد شدن کشورهای اروپای شرقی و روسيه از قيد کموينسم، تازه اروپا اندک اندک به اصل تاريخ و تمدن خود بازمی‌گردد و در چارچوب اتحاديه اروپا آينده ايدآل خود را بنا می‌نهد.

انقلاب اکتبر در روسيه مبانی فکری و پايه‌های عقيدتی‌اش را از انقلاب فرانسه به‌ارث برده بود. آنهمه فجايع ضد انسانی بخاطر ايجاد مساوات و از ميان بردن اختلافات طبقاتی انجام گرفت. روشنفکران روسی با الهام از انقلاب فرانسه، روسيه را از مسير طبيعی پيشرفت و اصلاحات منحرف کردند و پس از استقرار حکومت بلشويکی، خود از اولين قربانيهای انقلاب بودند. محاکمات فرمايشی استالين در سالهای ۳۶/۱۹۳۵، اعترافات ساختگی، زندان و شکنجه و قتل هزاران هزار روشنفکر و متخصص، روسيه را به يک زندان بزرگ مبدل کرد. ميليونها دهقان (کولاک) روسی که حاضر نمی‌شدند دار و ندار خود را در اختيار حکومت قرا ردهند به انحاء مختلف به‌قتل رسيدند. داستان فجايع انقلاب روسيه و ‌آنچه در اردوگاههای کار و تبعيدگاههای سيبری به‌وقوع پيوست جزئی از تاريخ وحشتناک قرن بيستم است. بيش از هفتاد سال طول کشيد تا ملت روس بتواند خود را از شرّ اين هيولای انقلاب آسوده سازد.

مردم روسيه يگانه قربانيان اين انقلاب نبودند. آنچه در اروپای شرقی به‌وقوع پيوست، آنچه در کشورهای مجاور روسيه انجام گرفت، همه و همه مظالم دوران جنگ سرد به‌نحوی به انقلاب اکتبر و نظامهای سياسی ناشی از آن برمی‌گردد.

تسلط کمونيسم بر کوبا باز هم به‌اسم آزادی و برابری برای مدت نيم قرن مردم شاد و دلخوش کوبا را به زندانيانی اسير و گرسنه تبديل کرده است. رژيم کمونيستی کاسترو يکی از آخرين پايگاههای ديکتاتوری کمونيسم در جهان امروز است. دوستان و همپالکيهای انگشت شمار اين نظام عبارتند از جمهوری اسلامی، کره شمالی و سوريه!

من از خود می‌پرسم آيا اين جوانان و ساير مردان و زنانی که روز انقلاب را در فرانسه جشن می‌گيرند می‌دانند که اين انقلاب چه فجايعی را در کشور خودشان وساير کشورهای جهان موجب شده است؟ در اولين روزهای بعد از انقلاب سال ۵۷ زمانی که تيربارانهای سران نظام گذشته آغاز شده بود در يک مصاحبه مطبوعاتی خبرنگاری از وزير دادگستری کابينه‌ مهندس بازرگان جويای شرايط و قانونی بودن اين کشتارها شد. آقای وزير که گمان می‌کنم مبشری نام داشت در پاسخ، با اعتراض و پرخاش خبرنگاران را به انقلاب فرانسه حواله داد و گفت در آن انقلاب بمراتب بيشتر کشتند. چه افتخاری! بعد از ۱۹۰ سال، تکرار توحش در نظر اين وزير دادگستری اجرای عدالت بود. نظامی که از آن انقلاب برخاست، همين هيولايی است که هم اکنون سراسر ميهن ما را به زندانی مخوف و شکنجه‌گاهی عظيم برای همه آزاديخواهان و روشنفکران ايرانی تبديل کرده است.

آخرين گزارش سازمان ديده‌بان حقوق بشر که دو هفته پيش منتشر شد شرايط رفتار با آزاديخواهان ايران را چنين توصيف می‌کند:

«شکنجه سفيد» استفاده از سلولهای انفرادی

در ايران، روشنفکران، نويسندگان، فعالان (سياسی) و زندانيان، واژه شکنجه سفيد را در مورد سلولهای انفرادی بکار می‌برند. زيرا شرايط سلولهای انفرادی به‌گونه‌ای ترتيب داده شده است که آنها را تسليم خواسته بازجويان می‌کنند تا فيلمهای ويديويی از اقرار و اعترافات اعضای زندانيان تهيه کنند و نيز بتوانند اطلاعات لازم را در مورد مؤسسات و انجمنهای سياسی به‌دست آورند. زندانيان در سلولهای انفرادی محبوس بوده و بسياری از آنها در بازداشتگاههای نامعلوم که اغلب در زير زمينی که بطور ۲۴ ساعته با نور مصنوعی (لامپ) روشن بود، بسر می‌بردند. آنها از ارتباط برقرار کردن با ديگر زندانيان منع شده‌اند و از تماس با اعضای خانواده خود و دسترسی به وکيل و امکانات بهداشتی و پزشکی محروم بودند.

طبق قوانين بين‌المللی، سلولهای انفرادی طويل‌المدت، به‌عنوان شکنجه محسوب می‌گردد. افرادی که با ناظران حقوق بشر گفتگو کرده‌اند، اظهار داشتند: دورانی که آنها در سلول انفرادی حبس بودند دورانی بود که از هر شکنجه جسمی و زبانی (فحاشی) که تا به‌حال تجربه کرده بودند دشوارتر و تحمل ناپذيرتر بوده است. لذا آنان همواره هراس داشتند که مشاعر خود را از دست بدهند و نگران بودند که نکند يک روز ديگر در سلول انفرادی ماندن موجب شکستن اراده و تحمل آنان گردد.

زندانيان سابق بر اين موضوع تأکيد کردند که کاربرد سلولهای انفرادی و افزايش آن عليه منتقدين حکومت، در حقيقت پيامی به ديگر فعالين بود که قصد ابراز نظر سياسی داشتند و اين کار ارزش آن را نداشت. بسياری از بازداشت شدگان گفتند که: «من وقتی از زندان بيرون آمدم، ديگر آن آدم گذشته نبودم.»

تجربيات سلول انفرادی روی دانشجويان فعال سياسی اثر معکوس گذاشته است؛ به‌عبارت ديگر حکومت ايران، با هدف قرار دادن رهبران جامعه فعال دانشجويی، نويسندگان، سردبيران روزنامه‌های با نفوذ، توانسته است فضای یأس‌آميزی را ميان توده مردم بوجود آورد. يک نويسنده، تأثير فضای سلول انفرادی بند ۱۴۰ زندان اوين را چنين شرح داد: «از هنگامی که از زندان اوين بيرون آمده‌ام نتوانسته‌ام بدون قرصهای خواب به بستر بروم. اين وحشتناک است. تنهايی هرگز ترا رها نمی‌کند. اگرچه از «آزادی» تو زمانی بسيار گذشته باشد. هر دری که به رويت بسته است، بر تو اثر می‌گذارد. به اين دليل است که ما آن را (حبس در سلول انفرادی) «شکنجه سفيد» می‌خوانيم. آنها (بازجويان) هر آنچه را که بخواهند، بدون وارد کردن کوچکترين ضربه‌ای بر تو، به دست خواهند آورد. آنها به اندازه‌ کافی درباره‌ات جهت کنترل، اطلاع دارند. آنها می‌توانند کاری کنند که تو باور کنی رئيس جمهور استعفا داده است و يا اينکه همسر تو در اختيار آنها بوده است و يا حتی به تو بقبولانند کسی را که به او اعتماد داشتی به تو دروغ گفته است. آنها (بازجويان) بدين وسيله ترا خُرد و خمير می‌کنند، می‌شکنندت و زمانی که شکسته شدی ديگر در کنترل آنها قرار گرفته‌ای و اينجاست که زبان به اعتراف می‌گشايی.»

اين است چهره واقعی انقلاب منحوس و نظام حکومتی ناشی از آن. آيا ممکن است ۲۱۵ سال ديگر مردم ايران هم مثل فرانسويهای امروز همه اين فجايع را فراموش کنند و انقلاب ايران را جشن بگيرند؟ آيا تاريخ می‌تواند يک بار ديگر تا اين حد بيرحم باشد؟


///////////////////////////////////////////////



 

Saturday, July 24, 2004

اندر تقدس قانون؟!

عسگر آهنين – روزنامه نيمروز

بحث در مورد قانون، قانونگرائى يا تغيير قانون اساسى درگرفته است و بينش‌هاى گوناگون، روش‌هاى گوناگونى را در رابطه با آن پيشنهاد مى‌كنند.

كسانى، چنان تقدسى براى قانون قائل شده‌اند، كه آن را تا حدّ دواى هردرد اجتماعى، بالا برده‌اند.

كسانى گفته‌اند: «هر جا كه قانون تعطيل شود، جباريت آغاز مى‌شود» ! اما، خوانندگان نسبتاً عزيز، قانون هم نسبى است و رعايت هرقانونى، يك فضيلت نيست!

دكتر تقى ارانى، انديشمند برجسته چپ، مى‌گويد: «تنها قانونى مقدس است كه حافظ منافع توده‌ها باشد».دكتر «ارانى» طبق «قانون سياه» خرداد ۱۳۱۰ كه تبليغ مرام اشتراكى را ممنوع اعلام مى‌كند، به زندان مى‌افتد و برخلاف قانون، با آمپول هواى پزشك احمدى، كشته مى‌شود! در مرگ او كدام قانون اجراء مى‌شود؟ قانون لوئى چهاردهم كه گفت: «قانون، منم!» و در انقلاب كبير فرانسه پس از سال ،۱۷۸۹ سرش زير گيوتين «قانون انقلاب» قطع مى‌شود.

انقلاب مشروطه، مدرن ترين انقلاب ايران، مى‌خواهد كه «شاه سلطنت كند، نه حكومت» و قانون، قانون اساسى، تنظيم كننده مناسبات ميان دولت و ملت باشد و از همين نظر نيز، به انقلاب مشروطه، انقلاب قانون اساسى هم مى گويند! اما، نتيجه؟
به قول «اُتو، فُن، بيسمارك» صدراعظم تاريخى آلمان «تنها داشتن قانون خوب كافى نيست، بايد مجريان خوبى هم براى قانون داشت»!
آيا مجريان قانون، مجريان خوبى بوده‌اند؟ با تأسف بايد گفت: هرگز!
آنها همواره در جهان سوم و خاورميانه‌اى، «پوسته را حفظ كرده‌اند و هسته را، حذف!» پارلمان را حفظ كرده‌اند و انتخاب نمايندگان را «به فرموده»!
و در نتيجه، اصل تفكيك قواى سه گانه:  قانونگزارى، اجرائى و قضائى را درهم ريخته‌اند و قوانين را يا ناديده گرفته‌اند و نقض كرده‌اند و يا با تصويب قوانين «متمم» آنها را از دور خارج كرده‌اند.

مثالى، از كشور كورش كبيرى خودمان مى‌آوريم: رضاشاه و محمدرضاشاه پهلوى، هر دو «بند دوم قانون اساسى مشروطه» را ناديده گرفتند، كه بايد طبق آن پنج مجتهد بر تصويب قوانين نظارت داشته باشند، تا «مُخل به اسلام» نباشد! حق با آن دو پادشاه بود، اما آيا قانون را هم با اين «ناديده گرفتن» رعايت كردند؟
آنان اين اصل قانون اساسى را نقض كردند و آن را به طورغيرقانونى رعايت نكردند. در زمان نخست وزيرى «هژير» يك متمم در تغيير قانون اساسى به تصويب رساندند براى «استرداد املاك سلطنتى به دربار»، اما هيچ «متمم» اى، براى ناديده گرفتن بند دوم قانون اساسى مشروطه به تصويب نرساندند!
بارى، احساس مى‌كنى كه « رعايا بايد قانونى را رعايت كنند، كه حكام آن را به مصلحت مى‌دانند!» اما بدبختى اين است كه نظر حكام مرتب عوض مى‌شود!

يكى از اهل قلم در جمهورى اسلامى بازداشت شد. گفت: «طبق قانون اساسى...»
بازجوى عزيز حرفش را قطع كرد و گفت: «شاشيدم توى اين قانون اساسى!» به قول دوست طنز نويسم فريدون تنكابنى كه با هم قانون را نقض كرديم و از مرز ايران به تركيه گريختيم: انگار بازجوى اسلامى توالت عمومى را با قانون اساسى يكى گرفته است! چرا ما قانون را نقض كرديم و ننوشتيم و نگفتيم كه «ما مى‌مانيم»؟ جوابش ساده است، به قول «گوته» شاعر و وزير معروف آلمانى: «قانون قدرتمند است، قدرتمندتر از آن " ناچارى" است!» پس: «قانونى كه در تخالف و تضاد با نياز انسانى باشد، نقض مى‌شود!» (اين را از خودم درآورده‌ام! ولى شما خوانندگان نسبتاً عزيز، آن را بپذيريد)

«على اكبر داور»، تنظيم كننده قانون مدنى، كه در زمان رضاشاه براى آن كه تن به «كاپيتولاسيون»، يا «تسليم» به «مصونيت اتباع خارجى» ندهد، مورد غضب شاه وقت قرار گرفت و دست به خودكشى زد! (شايد علاقه ابتهاج به داور موجب شد كه نام فرزندش را با آذرخانم داور بگذارد؟) حال، مراعات اين قانون را مقايسه كنيد با مراعات قانون «حدود و قصاص»، كه به قول نشريه «نيوزويك» : «اگر بخواهيم قانون چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان» را اجراء كنيم، سرانجام جامعه‌اى خواهيم داشت كه در آن خشونت حاكم است، اما نه كسى چشم دارد و نه كسى دندان!» درست در چين شرايطى است كه «كنفوسيوس»، حكيم چينى، پيش از ميلاد مسيح، مى‌گويد: «قانون وضع نكنيد، چون عده‌اى به فكر نقض آن مى‌افتند!»

جالب اين است كه «قانون ستايان» در هرموقعيتى، خود به نقض ادعاى خود پرداخته‌اند: مثلاً با اجازه از ايران خارج شده‌اند و براى آن كه به زندان نروند در خارج مانده‌اند. از «سقراط» كه «جام شوكران» قانون را سر كشيد، براى ما مثال مى‌آورند و غافلند از آن كه اگر «ناچارى» حاكم شود، انسان «قانون شكن» مى‌شود.پايبندى به قوانين گذشته به معناى آن است كه، «گوته» گفته است: «حق و قانون، چون يك بيمارى به ارث مى‌رسند!»

كسانى كه از جوانان انقلابى پس از انقلاب مى‌پرسند: چرا در مقابل محاكمات غير عادلانه پايوران رژيم پيشين اعتراض نكرديد؟ بايد از خود بپرسند، كدام قانونمندى را براى نسل‌هاى ما به ارث گذاشتيد؟ آيا با ما قانونمندانه رفتار شد كه ما قانون را بشناسيم و آن را براى هر كسى كه گرفتار آمد، بخواهيم؟ آيا ما با فلان «آقا» در برابر قانون برابر بوده‌ايم؟ «جرج برناردشاو» نويسنده معروف انگليسى مى‌گويد: «قانون براى همه يكسان است، فقط درآمدها بايد تغيير يابند!»

«فرانتس كافكا» در داستانش «كُلُنى مجازات» كه در ايران به وسيله «حسن قائميان» از دوستان و همكاران صادق هدايت تحت عنوان «گروه محكومين» ترجمه و چاپ شد، از دستگاه شكنجه‌اى نام مى‌برد كه روى بدن قربانى با سوزن‌هائى جمله «عدالت پيشه باش» را حك مى‌كند يا به عبارت دقيق تر، حرف به حرف، اين جمله را بر تن او مى‌كنّد! مى‌بينيد كه «شكنجه» هم دم از «عدالت» مى‌زند! چرا؟ به كتاب «۱۹۸۴» از «جرج اُرول» رجوع كنيد كه اين روزها آن را هم به مسخره گرفته و برنامه‌هاى تلويزيونى «بيگ برادر» يا «برادر بزرگ» را از روى آن ساخته‌اند و پخش مى‌كنند، بى هيچ شرمى!
هرقانونى، حتى قوانين اخلاقى با همه جان- سختى هايشان نسبى‌اند، اما در اين زمانه، اگر كسى «انسان دوست» است و مدعى دفاع از «حقوق بشر»، نمى‌تواند در جمهورى اسلامى مدافع «قانون فعلاً موجود» باشد چرا كه با هر «حكم حكومتى» پارلمانش به «ماشين تصويب قوانين» ولايتى تبديل مى‌شود!
بارى با مقايسه قانون مجازات مدنى «داور» با قانون «حدود و قصاص» بهشتى و خمينى و «مشروطه» با «ولايت» به اين نتيجه مى‌رسيم (با سوءاستفاده از «تاكيتوس» قانون شناس)، كه ما قبلاً از قانون شكنى در رنج بوديم و حال از قوانين!

يك ضرب المثل فرانسوى مى‌گويد: «در منحط ترين كشورها، بيشترين قوانين وجود دارند!»

ارانى، پيشكسوت فكرى من گفته بود: «تنها قانونى معتبر است كه حافظ منافع توده‌ها باشد.»

من ناقابل با جمعبندى همه تجربه‌ها مى‌گويم: «تنها قانونى معتبر است كه برپايه اعلاميه جهانى حقوق بشر باشد!»

==================================



 

Friday, July 23, 2004

تذرو هم نشود جغد، گر چه  گوناگون
به پشت و سينه او بركنند، رنگ و نگار

فرخى

عرض كردم، محشرى است اين ام القراى اسلامى.. دارالمجانين عجيبى است! برناردشاو گفته است: «... اين كه عده‌اى را در جائى نگه مى‌دارند كه ديوانه‌اند، براى اين است كه بگويند، ما كه در بيرون هستيم، عاقليم! ...»

حالا، اين «عاقلان بيرون»! از جمله روزهاى «متبركى»! كه درست كرده‌اند، «روز جشن شكرگذارى جان سالم به در بردن خامنه‌اى از يك سوءقصد است!» همان كه فقيه اعظم! را يك دست ساخت! به خاطر اين روز، كتاب‌هائى هم در شرح فضيلت! هاى كم نظير و بى نظير! رهبر نشر شده است... يكى از اين كتاب‌ها «ولايت بارانى»! نام دارد كه «عاقلى»! بنام «احمد عزيزى» سرقلم رفته است و انتشارات سروش، چاپش كرده است به نشانه اين كه برناردشاو، حق داشته است...

ادبيات! چاپلوسى و تملق را سياحت بفرمائيد كه ديوانه‌اى مى‌گويد و ابلهى باور مى‌كند! ...- «... تقديم كتاب به رهبر انقلاب حضرت نايب مناب كه از نادره گفتاران بزم ادوار و سلسله جنبانان طريقت ياراست و آئينه جمالش جلاعيون و جويندگان حقيقت را جلوه رخسارش تسكين دل خون ديدارش رايحه يارغايب و جنابش حضرت صاحب زمان را نايب است حضرت آيت الله خامنه‌اى «روحى لقاله الفداه» كه ابرويش در بزم مرشدان حقيقت طاق و درويشان را با مملكت حسنش اتفاق است... در ميان پوست نشينان تخت ارشاد و شيران بيشه رياضت آن كه در بزم سالكان، جمالش حق و سلطنتش بر ملك فقر مطلق است، سيد خراسانى است. جنابشان در عين آن كه شيخ موتمن و امير انجمن‌اند، صراف سخن و گوهرشناس ممتحن نيز هستند و حضرتشان را قالب حسن و تركيب چنان است كه از كف پاى مجرد تا فرق زلف مجّعد همه بوسيدنى است! صولتشان در بزم ادب چنان است كه موز و نان هند را از شوق زيارت بياض مردمك ديده و سواد لوح بينش- چون رود سند است... فحلان گود طرب و فهلوانان عرصه ادب، كباده كشان چرخ معانى و شناگران تخته تجرد را سعادتى بالاتر نيست كه در بزم سلطان سيدعلى، ميل معنى بگيرند و سنگ سخن بگردانند، سيدى كه اطاعتش واجب عينى و سلسله سيادتش به سند حسينى، جمالش چنان حيران است كه خون شهيدان را به جوش و جانبازان را در خروش آرد، آرى چنين شيخ عظيم در مملكت سيدالكريم رحل اقامت نيافكنده و چنين خسروى از كشوركى بر خطه رى فرمانروائى نفرموده است... خاك خاوران را خرمن سيم و زرو تركان پارسى گوى را يكدانه گوهر است، آذريان را سزد كه با واسطه سيدعلى به آذرآبادگان خويش نازند و خراسانيان را زيبد كه به پشت لشگر حسن او، علم پادشاهى افرازند.. آرى در نزد خوبان محسوس است كه خامنه‌اى منصوب سلطان طوس است و كسوت درويشى‌اش از شاه محبوبان «رضا» منصوص و حضرتش كشتى ولايت را لنگرى و خانقاهش جمعيت عشاق را عظيم سنگرى است...»

و اينها همه در وصف كسى است كه روزگارى نه چندان دور، او را «شيخ على گداى مشهدى» مى‌ناميدند كه سه تارى مى‌زد و يك دانگى صدا داشت و الباقى قضايا! .....

ناصر خسرو مى‌فرمايد:
خلق را چرخ فرو بيخت، نمى‌بينى
خس بمانده است همه برسر پرويزن

و سنائى مى‌فرمايد:
به بى ديده‌اى، ابلهى گفت: كورى؟ بدو گفت بى ديده، كورى كه كورم؟

شرنگ – روزنامه نيمروز

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~




 

حمله احتمالى پيشگيرانه اسرائيل به تأسيسات هسته‌اى ايران

در اواخر هفته گذشته مؤسسه پژوهش‌هاى نظامى جينز اينتليجنس مقاله‌اى را منتشر كرد كه برابر آن، اسرائيل نقشه‌اى براى حمله به تاسيسات هسته‌اى ايران آماده كرده است.
روزنامه ساندى تايمز لندن نيز دراين هفته گزارش داد كه به گفته منابع اسرائيلى، اين كشور تمرينات نظامى براى چنين حمله‌اى را تكميل كرده است.
يك منبع اسرائيلى به اين روزنامه گفت كه اسرائيل هرگز و تحت هيچ شرايطى اجازه نخواهد داد نيروگاه‌هاى هسته‌اى ايران، به خصوص تاسيسات بوشهر، آغاز به كار كنند. اين استراتژى اسرائيل، يك بار نيز در ۲۳ سال پيش عليه عراق به اجراء گذاشته شد.

خبرگزارى فرانس پرس با مقايسه برنامه‌هاى هسته‌اى آن زمان عراق و برنامه‌هاى كنونى ايران، از قول يك متخصص گفت كه براى اسرائيل حمله به هدف‌هاى هسته‌اى ايران چندان آسان نيست، زيرا تاسيسات هسته‌اى جمهورى اسلامى پراكنده است.
نشريه پژوهش‌هاى نظامى جينز اينتليجنت ديفنس كه از طرح اسرائيل براى حمله به ايران گزارش دارد مى‌نويسد در گرماگرم افزايش نگرانيها درباره برنامه هسته‌اى ايران، اسرائيل كشورى كه بيشترين خطر را از ناحيه ايران مجهز به سلاحهاى اتمى احساس مى‌كند ممكن است طرح نابودى تاسيسات هسته‌اى ايران را مورد بازنگرى قرار دهد. احتمال حمله پيشگيرانه عليه ايران و تأثير گسترده آن بر سياست منطقه مورد بحث مقاله است.

در مقاله مى‌خوانيم اگر دستگاه امنيت ملى اسرائيل به اين جمع بندى برسد كه اسرائيل در معرض خطر هسته‌اى ايران است، جاى تعجبى ندارد، اما اگر بنا باشد حمله پيشگيرانه‌اى به تاسيسات هسته‌اى ايران صورت گيرد ممكن است اسرائيل اين كار را به تنهايى صورت ندهد و لازم باشد موشكهاى اسرائيلى- آمريكائى با هدفگيرى دقيق به بوشهر، نطنز و اراك اين كار را بكند، اما اين امر براى دولت آمريكا جاذبه‌اى ندارد، آنهم درست در زمانى كه در ورطه بحران عراق با ۱۴۵۸ كيلومتر مرز با ايران درگير است.
چنانچه واشنگتن بخواهد در چنان حمله‌اى مشاركت كند متحدان، آن را نشانه ديگرى از يكجانبه عمل كردن آمريكا خطاب كرده و خطرات چنان اقدامى را گوشزد مى‌كنند.
نگرانى واقعى در حقيقت زنجيره رويدادها و واكنشهاى ناخواسته‌اى است كه در بى ثبات ترين منطقه جهان باز هم بى ثباتى ايجاد مى‌كند. درگيرى آمريكا در حمله پيشگيرانه به ايران آخرين اعتبار دولت بوش به عنوان ميانجى صادق در گفتگوهاى صلح اسرائيل و فلسطين را نيز از ميان خواهد برد و حمله اسرائيل به ايران آخرين اميد رسيدن به صلح را نابود مى‌سازد.

 دولت آمريكا با اين معضل نيز روبرو است كه چرا پافشارى كند ايران حق برخوردارى از جنگ افزارهاى اتمى را ندارد، اما بنا به گزارشها اسرائيل صدها كلاهك اتمى در زرادخانه‌اش داشته باشد.
 در مقاله مى‌خوانيم اسرائيل از سالها پيش مى‌دانست كه عبدالقديرخان، پدر بمب اتمى پاكستان به ايران دستگاه براى توليد اورانيوم غنى شده مى‌فروخته و اكنون هم هيچ چيز نمى‌تواند اين روند غنى سازى را وارونه سازد، جز حمله پيشگيرانه به تأسيسات هسته‌اى ايران، نظير آنچه اسرائيل در سال ۱۹۸۱ در عراق انجام داد.

ايران از همان آغاز جنگ تأسيسات هسته‌اى "اوزيراك" در عراق را بمباران كرد، اما وقتى عراق اعلام كرد سلاح هسته‌اى عراق نه عليه ايران، بلكه عليه موجوديت صهيونيستى به كار گرفته خواهد شد، اسرائيل با بمباران كامل اوزيراك آن تأسيسات را كلاً نابود كرد، پيش از آنكه سوخت نيروگاه به آن وارد شود و با بمباران آن محيط آلوده به تشعشعات راديو اكتيو گرديد.
و اكنون نظير همان تداركات براى انهدام تأسيسات هسته‌اى ايران آماده شده، چون گفته مى‌شود تا دو سال ديگر ايران به سلاحهاى هسته‌اى دست مى‌يابد. بوشهر هدف نخست خواهد بود و هرنوع حمله‌اى بايد تا پيش از رسيدن سوخت به نيروگاه انجام شود و در حمله از سلاحهاى دقيقى استفاده شود كه پدافند هوائى ايران قدرت مقابله را نداشته باشد.

 در ادامه مقاله بر نقش سيا در بررسى دقيق ظرفيت اتمى ايران تأكيد شده و آمده است با توجه به اطلاعات سيا درباره سلاحهاى كشتار جمعى عراق و بى اعتبار بودن آنها تصميم درباره حمله پيشگيرانه به ايران دشوارتر مى‌شود.
اسرائيل به نوشته جينز اينتليجنت ديفنس به كارايى تلاش اروپا در تعامل با ايران اعتقادى ندارد و مى‌گويد به چيزى كمتر از تعطيل كامل تأسيسات هسته‌اى ايران رضا نخواهد داد. در پايان مقاله مى‌خوانيم بايد منتظر ماند و ديد آيا اسرائيل به گزينه حمله نظامى به ايران روى خواهد آورد و در چنان صورتى پيش‌بينى رويدادها و پيامدها در خاورميانه بيش از سال ۱۹۸۱ و بمباران تأسيسات اتمى اوزيراك دشوار خواهد بود.

روزنامه نيمروز

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&





 

Thursday, July 22, 2004

خودسازی يا خودفريبی؟
 
 
شاهين فاطمی - کيهان لندن
 
از قرار معلوم اين تنها مبارزان و آزاديخواهان ايرانی نيستند که به سياست آبکی و باری به‌هر جهت اروپاييها در تقابل با رژيم ديکتاتوری ملاها معترضند.
 
در ماه ژوئن امسال، بنياد معروف کارنگی برای صلح بين‌المللی
Carnegie) Endowment for International peace) گزارش ماهانه خود را به اين موضوع اختصاص داده است. اين گزارش با بررسی کامل طرح اتحاديه اروپا برای خاور ميانه که به «پروسه بارسلون» معروف شده است شروع می‌شود. از سال ۱۹۹۵ تا کنون شاخص خطوط اصلی سياست اروپائيان در مورد پيشرفت دموکراسی در کشورهای خاور ميانه و شمال آفريقا همين طرح است.
 
ريچارد يانگ که خود اروپايی است و به‌عنوان محقق در اتحاديه اروپا و مرکز تحقيقات سياست خارجی در لندن شهرت بسزائی دارد، در اين بررسی فعاليتهای اروپاييها را در دو بخش مورد مطالعه قرار داده است.
 
بخش اول اين بررسی مربوط می‌شود به دوران قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و بخش دوم به‌مدت زمان بعد از آن حادثه تا امروز (آخر ماه ژوئن).
 
احتياط و ملاحظه‌کاری در مورد تشويق به سوی دموکراسی مبنای سياست اروپاييها در اين دوران است. مثلا در مورد مصر که بيشترين کمکهای اقتصادی را از اروپا دريافت کرده است هيچ گونه فشار يا حتا انتظاری برای بهبود وضع دموکراسی در آن کشور از سوی اتحاديه اروپا ديده نشده است. در مورد کشورهای حاشيه خليج فارس به‌ويژه عربستان سعودی حتی جرأت طرح مسأله را نداشته‌اند.
 
در مورد ايران، نويسنده اين گزارش معتقد است اروپاييها برای مدت زيادی وقت خود را صر ف مسأله فتوای قتل سلمان رشدی کردند و اگر اندک فشاری اعمال شده باشد تنها در اين مورد بوده است. حتا پس از روی کار آمدن خاتمی، مسأله گسترش دموکراسی به معنی عام کلمه هرگز مطرح نشده است.
 
در مذاکرات مکرر ميان ايران و اروپا روی مسائل معينی بحث شد و از اين مذاکرات البته نتايجی در پاره‌ای موارد به‌دست آمده که بطور مثال منع سنگسار زنان از آن موارد است.
 
در مورد عراق و فلسطين، از قرار معلوم اروپاييها بسيار کوتاه آمده‌اند و کمتر به مسأله گسترش دموکراسی توجه کرده‌اند. در حالی که در مورد ترکيه کارنامه ‌اروپا در زمينه گسترش آزادی و دموکراسی بسيار شفافتر است. شايد دليل اين موضوع از سويی مساعدتر بودن شرايط در ترکيه باشد و از سوی ديگر علاقه آن کشور به پيوستن به اتحاديه اروپا. مثلا لغو مجازات اعدام در ترکيه بدون فشار کشورهای اروپايی امکان پذير به‌نظر نمی‌رسيد.
 
پاسخ اروپا به حادثه ۱۱ سپتامبر بسيار مثبت و اميدوارکننده تعريف شده است. در مرحله اول بروز اين حادثه ديگر شکی برای اروپاييها باقی نگذاشت که استبداد حاکم در کشورهای خاور ميانه و تروريسم با يکديگر مربوطند. نمی‌توان با تروريسم مبارزه کرد و به اوضاع سياسی منطقه بی‌اعتنا بود. از يکی از مسؤولان اصلی اتحاديه‌ اروپا، کريس پاتن، در اين بررسی نقل قول شده است: «گسترش حقوق بشر بايد بخش جدايی ناپذير مبارزه با تروريسم باشد.» و از قول يوشکا فيشر وزير خارجه آلمان در تأييد اين مطلب چنين آمده است:
 
«امنيت در چارچوب جنگ با تروريسم شامل گسترش دموکراسی و نوسازی جوامع سنتی می‌شود و حتا بايد گفت که اهميت اين نوع فعاليتها از آنچه معمولا به‌عنوان اقدامات امنيتی شناخته شده بمراتب بيشتر است.».
 
با اينهمه، نويسنده اين بررسی معتقد است که اروپاييها در جستجوی يک «راه سوم» هستند. به اهميت موضوع پی‌برده‌اند و می‌دانند که نظامهای حاکم در اين کشورها مانع گسترش دموکراسی می‌باشند. اما در عين حال آماده نيستند که سياست آمريکا را در مورد «تغيير رژيم» پذيرا باشند. راه سومی که آنها دنبال می‌کنند بيشتر متکی به شيوه پيشرفت تدريجی و تشويق تغييرات بنيادی از راه تقويت جامعه‌ مدنی است. آنها روش مستقيم آمريکاييها را نمی‌پسندند و اصرار دارند که هرنوع تغيير بايد تدريجی باشد و از درون اين جوامع برخيزد و نه با تحميل از خارج.
 
نويسنده اين گزارش پس از بررسی کامل به‌اصطلاح «روش اروپايی»، آن را مورد انتقاد قرار می‌دهد و معتقد است آنچه به عنوان راه سوم و يا سياست اروپاييها در مورد ترويج دموکراسی معروف شده است راه به‌جايی نخواهد برد. وی در نتيجه‌گيری خود يادآور می‌شود که با آنهمه رجزخوانی اروپاييها بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر عملا در سياستشان تغيير محسوسی ديده نشده است.
 
ساختار اتحاديه اروپا با تشکيلات پيچيده و عدم امکان تصميم‌گيری مشترک از سويی و سازمان اداری اتحاديه اروپا که صدها بار از بوروکراسی واشنگتن مشکلتر و پيچيده‌تر است يکی ديگر از عوامل ناکارايی سياست اروپاييهاست.
 
هنوز سياست خارجی اتحاديه اروپا متمرکز نشده است و هر يک از ۲۵ کشور، دستگاه و تشکيلات سياستگذاری و اجرايی خود را دارند. آنچه به‌صورت مشترک از طريق بروکسل انجام می‌گيرد با آنکه بسيار بيشتر از گذشته نزديک، يعنی پنج تا ده سال پيش، بهبود يافته ولی هنوز به آن مرحله از قدرت مالی و اداری نرسيده است که برای آمريکا به‌عنوان يک شريک سياسی وارد عمل شود. با آنکه اروپاييها درسالهای ۱۹۸۰ بيشتر از آمريکا هدف حمله تروريسم بودند، در سالهای اخير بيشترين اين حملات متوجه آمريکا بوده است. از سوی ديگر عکس العمل اسپانيا در مقابل بمبگذاری ۱۱ مارس ۲۰۰۴ دقيقاً در جهت خلاف استراتژی مشترک مقابله با تروريسم بود. از آنجا که سازمان القاعده وگروههای مشابه تروريستی از درک صحيح دموکراسيهای غربی عاجزند اين نوع عکس العملهای شتابزده ممکن است در درازمدت نتيجه معکوس به‌بار آورد.
 
در چنين شرايط و احوال آنچه برای مبارزان ايرانی و ديگران باقی می‌ماند تمرکز قوا و توجه به سياستهای کشورهای عضو اتحاديه خواهد بود. در مورد ايران، بازيکنان اصلی متأسفانه همان کشورهايی هستند که گسترده‌ترين روابط تجاری را با رژيم کنونی ايران برقرار کرده‌اند.
 
باقی می‌ماند روشن کردن افکار عمومی و همراه ساختن آن با خواستهای مشروع طرفداران دموکراسی و حقوق بشر از طريق مطبوعات آزاد و احزاب و گروههای سياسی که خوشبختانه در قبضه اقتدار دولتها نيستند.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^




واکنش ملاها به تهدید وزیر خارجه کانادا مبنی بر تحریم جمهوری اسلامی

Monday, July 19, 2004

دو روی سکه ورشکستگی نظام
 
 
شاهين فاطمی -  کيهان لندن
 
در قاموس واژه‌های فارسی واژه ورشکستگی، ورشکسته و ورشکستن را چنين تعريف کرده‌اند:
 
«حالت بازرگانی که در تجارت زيان ديده و بدهی او بيش از دارائيش باشد؛ بازرگانی که به‌واسطه خبط و اشتباه در تجارت زيان ديده و نتواند وامهای خود را بپردازد؛ زيان ديدن و شکست خوردن در معامله و واماندن در کسب و تجارت.»
 
اگر در تعريفهای بالا جای واژه‌های «تجارت و بازرگان» را با «سياست و حکومت» عوض کنيد، توصيفی بهتر و گوياتر از ترازنامه بيست و پنج ساله حکومت اسلامی نخواهيد يافت؛ تنها نکته‌ای که بايد بدان افزود قيد «ورشکسته به تقصير» است زيرا در بازرگانی اگر ورشکستگی به علت حوادثی باشد که از حيطه اختيار صاحب‌کار خارج است قانون تجارت بازرگان را مشمول مجازات نمی‌شناسد؛ اما اگر اين ورشکستگی بر اثر اشتباه ويا تعمد بازرگان باشد وی به‌عنوان ورشکسته به تقصير قابل تعقيب قانونی از سوی بستانکارها و دولت خواهد بود.
 
مسلماً جمهوری اسلامی ورشکسته به تقصير است و آنچه بر سر خود و ملت ايران آورده نتيجه مستقيم اعمال سوء و عدم لياقت و کاردانی است.
 
مسؤوليت حکومتها در دنيای امروز بر دو نوع است؛ يکی امنيت داخلی و تأمين رفاه و بهزيستی شهروندان و ديگری دفاع از منافع ملی در صحنه بين‌المللی. اگر اين مسؤوليت را به دو روی يک سکه تشبيه کنيم، ورشکستگی نظام جمهوری اسلامی شامل هر دو روی اين سکه می‌شود؛ البته در عمل اين دو روی سکه از يکديگر منفک و جدايی پذير نيستند؛ مثلا شکست جمهوری اسلامی در صحنه بين‌المللی که به انزوای ۲۵ساله کشور منجر شده در صحنه اقتصادی نيز بزرگترين لطمات را بر پيکر اقتصاد ايران وارد آورده است. در دو دهه گذشته که به علت جهانی شدن اقتصاد و آزادی بی سابقه تجارت و سرمايه‌گذاری، کشورهايی نظير چين و هندوستان توانسته‌اند با گامهای استوار در جاده بهبود اقتصادی پيش روند، جمهوری اسلامی به علت عدم امکان عضويت در سازمان بين‌المللی تجارت همچنان در کنار گود تماشاگر پيشرفت ديگران باقی مانده است. بايد پرسيد چه عواملی باعث شده است ايران به عضويت اين سازمان که امروز کليد پيشرفت و توسعه اقتصادی را در اختيار دارد پذيرفته نشود؟ سياستهای غلط نظام در صحنه بين‌المللی و ماجراجوييهای بی حاصل در منطقه، نه‌تنها درآمدهای ملی را به باد داده بلکه امکان سرمايه‌گذاری خارجی را در کشور به سبب عدم امنيت اقتصادی و ثبات سياسی به حد اقل تقليل داده است.
 
اگر اقتصاد نيم بند جمهوری اسلامی توانسته است تا امروز روی پا باقی بماند جز بالا رفتن موقت بهای نفت، که آنهم به‌طور عمده صرف واردات مصرفی و خريد اسلحه می‌شود، دليلی ندارد. آنچه اقتصاد کشور بدان نياز دارد اشتغال است، اشتغال است و اشتغال؛ تا کار ايجاد نشود و برای متجاوز از ۵۰۰ هزار جوان جويای کار در سال امکان اشتغال در بخش خصوصی فراهم نشود مسائل اجتماعی، اعتياد، فحشا، فرار مغزها وساير گرفتاريهای بنيانی قابل حل نخواهد بود؛ اشتغال در چنين سطحی تنها با گسترش امکانات توليدی کشور امکان‌پذير خواهد بود و اين گسترش نيازمند سرمايه‌گذاری وسيع اقتصادی است.
 
در شرايط فعلی به‌علت کمبود پس انداز ملی و عدم سرمايه‌گذاری خارجی هر کس اندک اندوخته‌ای دارد به‌جای سرمايه‌گذاری در کارهای توليدی به خريد و فروش زمين و رباخواری می‌پردازد؛ زيربنای حقوقی و دستگاه قضائی کشور هنوز نتوانسته است اعتماد عمومی را برای سرمايه‌گذاری در امور توليدی فراهم سازد. چندی پيش وزير سابق اقتصاد رژيم در آخرين مصاحبه‌ای که قبل از انفصال از مقام وزارت به‌عمل آورد، اعتراف کرد که بعد از ۲۵ سال نظام جمهوری اسلامی هنوز نتوانسته است اصل احترام به مالکيت خصوصی را در چهارچوب قوانين و سيستم قضائی خود بگنجاند.
 
با ‌آنکه ميان دو روی سکه ورشکستگی نظام ارتباط مستقيم وجود دارد آنچه بيشتر از هميشه اين روزها کشور را به پرتگاه جنگ و درگيری نزديک می‌کند شکست نظام در صحنه سياست خارجی است.
 
اعمال و گفتار ماجراجويانه آخوندهای با عمامه و بی‌عمامه و قداره‌بندهای سپاهی هرآن برتنش و بحران می‌افزايد. احتمالا از ديدگاه ناظران که به اين گونه رفتار و کردار مدتهاست عادت کرده‌اند، اين حوادث آنقدر جدی تلقی نمی‌شود؛ اما از آنجا که به‌علت بحرانی‌تر شدن شرايط در عراق و افغانستان توجه رسانه‌ها و سياستمداران جهانی بيشتر از هميشه متوجه منطقه شده است، بازتاب حرفهای بی‌حساب و نا انديشيده سران نظام اهميت بيشتری يافته است.
 
رجزخوانيهای امروز خامنه‌ای شباهت زيادی به حرفها و ادعاهای روزهای واپسين صدام حسين دارد؛ سخنرانی خامنه‌ای در سفر اخير وی به همدان که پس از سفر دو روزه بشار اسد به تهران انجام گرفت پر است از گزافه‌گوييها و تهديدات توخالی که جز ازدياد تنش و ايجاد بحران سود ديگری در بر ندارد:
 
«جمهوری اسلامی بر سر منافع کشور و ملت با هيچکس در دنيا معامله نمی‌کند و اگر متجاوزی منافع علمی، طبيعی، انسانی و فناوری را در داخل ايران مورد تعرض قرار دهد ملت ايران دست او را بيدرنگ قطع خواهد کرد.»
 
سوای معنای سمبوليک و روانشناختی استفاده از عبارت «قطع دست» توسط آقای خامنه‌ای، اين گونه سخن گفتن از طرف ايشان در شرايط فعلی نيازمند تعبير و تفسير ويژه است. درست در زمانی که دو روز از سفر بشار اسد ديکتاتور سوريه به ايران می‌گذرد و يک روز بعد از آنکه مقتدا صدر، اين عروسک پشت پرده جمهوری اسلامی، در عراق دوباره اعلام تجديد شرارت کرده است، با اين نوع سخن گفتن در شرايط امروز منطقه بسادگی برخورد نخواهد شد؛ در حالی که توجه جهانيان به نمايش «همايش عمليات انتحاری» در تهران جلب شده است و در پايتخت ايران رسماً برای عمليات انتحاری در عراق وساير نقاط جهان، عليه منافع آمريکا ثبت نام می‌کنند، اين سخنان نسنجيده احتمالا عواقب بسيار ناهنجاری در پی خواهد داشت. آيا ايراد اين نوع اظهارات تحريک آميز کسی را خواهد ترساند و يا برعکس محملی به دست دشمنان کشور خواهد داد که از آن برای توطئه عليه مردم ايران سوء استفاده کنند؟
 
اين کدام ملت ايران است که آقای خامنه‌ای از جانب آنها سخن می‌گويد؟ همان ملتی که سالهاست دست رد به سينه اين نظام و رهبران‌ آن زده است؟
 
بنا بر گزارش راديو فردا، درست در همان زمان که آقای خامنه‌ای برای مقابله با دشمن نامرئی خارجی از سوی ملت ايران چک بی محل امضا می‌کرد نيروهای امنيتی و لباس شخصيها در تهران به خانه يک فرهنگی مبارز به‌نام مصطفی پيران حمله کردند و «ضمن کتک زدن و بازداشت وی اثاث خانواده را از خانه‌شان بيرون ريخته و با خود بردند.»
 
راديو فردا ادامه می دهد: «گناه خانواده پيران که هم اکنون بی خانمان شده‌اند اينست که پسر اين خانواده (پيمان پيران) که دانشجوست و به ده سال زندان محکوم شده، در سالگرد ۱۸ تير در زندان دست به اعتصاب غذا زده است... خانم پيران، مادر پيمان و همسر مصطفی پيران به علی سجادی مخبر راديو فردا می‌گويد: «او هرگز تسليم خواست حکومت برای التماس به آنها برای آزادی فرزند و همسر و پس گرفتن اثاث خانه‌اش نمی‌شود.»
 
شايد آقای خامنه‌ای فراموش کرده است که ايران در برابر جامعه بين‌المللی در مورد حقوق بشر متعهد است و ايران از امضاکنندگان اعلاميه جهانی حقوق بشر و ملحقات آن است. ماده دوازده اعلاميه در مورد مصونيت خانه و زندگی مردم چنين می‌گويد:
 
«زندگی خصوصی، خانواده، خانه و مکاتبات هيچکس نبايد در معرض مداخله خودسرانه قرار گيرد و نيز نبايد شرف و آبروی کسی مورد تعرض واقع شود؛ هر کس حق دارد در برابر اين گونه مداخلات و تعرضات از حمايت قانون برخوردار باشد.»
 
اين يک نمونه از همان عدم توانايی در انجام تعهدات و درماندگی در انجام وظايف است که موجب ورشکستگی به تقصير می‌شود زيرا سوء رفتار و تعمد در کار است؛ شايد بهتر باشد آقای خامنه‌ای يک بار ديگر ادعانامه عليه صدام را در مورد عدم رعايت حقوق شهروندان مطالعه کند.
 
اين ملتی که آقای خامنه‌ای به اسم او سخن می‌گويد شايد همان کارگرانی باشندکه در حال اعتصاب و تحصن و اعتراض به مبارزه با نظام مشغولند و رهبران آنها در سياهچالهای نظام اسيرند و در عوض دريافت حقوق و دستمزد شکنجه می‌شوند و کتک می‌خورند. شايد منظور آقای خامنه‌ای از ملت ايران زنان ايرانی هستند که برای اعتراض به قوانين نابرابری با مردان و انواع سختگيريها و تبعيضات جنسی از روز استقرار جمهوری اسلامی تا کنون، يک روز در مبارزه با اين نظام از پای ننشسته‌اند؛ شايد منظورشان نويسندگان، روشنفکران و هنرمندان کشور هستند که گروه گروه روانه زندانهای نظام می‌شوند. آقای خامنه‌ای نيک می‌داند که ملت ايران نه در کنار جمهوری اسلامی بلکه روياروی نظام قرار دارد؛ انتخابات اخير مجلس شورای اسلامی بخوبی نشان داد که در شهرهای بزرگ از هر پنج نفر واجد شرايط يک نفر بيشتر حاضر نشد در اين نمايش نظام شرکت کند.
 
آنچه امروز بيش از هميشه شکست و ورشکستگی نظام را در انجام تعهداتش به ملت و در صحنه بين‌المللی آشکار می‌سازد همين ناتوانی نظام در قبول ابتدايی‌ترين پيش‌شرطهای دموکراسی است. چگونه می‌توان از پشتيبانی ملت سخن گفت و از تظاهرات چندين هزار دانشجو به‌مناسبت روز ۱۸ تير آنقدر خوفناک بود که حتا تهران، اصفهان، تبريز وساير شهرهای بزرگ کشور را با نيروهای نظامی و سپاهی اشغال و هر گونه تجمعی را غير قانونی اعلام کرد.
 
ورشکستگی نظام جمهوری اسلامی واقعيتی است غير قابل انکار؛ ملت ايران با کمک افکار عمومی جهانيان اين واقعيت تلخ را بايد به‌عنوان پايه و اساس مذاکره با سران دولتهای اروپايی مطرح سازد و از آنها بخواهد که از هر گونه کمک و معامله با اين نظام ورشکسته خودداری کنند. 
  
 {{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{
 


 
 

بارك الله به حجت الاسلام!

 
 حجت الاسلام كريم عاشورى، امام جماعت يكى از مساجد گيلان، در يك مسابقه ورزشى جهانى شركت كرد و مدال طلاى مسابقه را به دست آورد. اين ورزش، «كينك بوكسينگ موتاى» نام دارد و ورزش بسيار خشنى است كه دو حريف در آن، براى غلبه بر يكديگر از مشت و لگد استفاده مى‌كنند... و حجت الاسلام والمسلمين در وزن هفتاد و پنج كيلوگرم بر حريفان خود از كشورهاى هلند، اوكرائين، تركيه و گرجستان غالب آمد و با كسب دو مدال طلا، قهرمانِ اين رشته شد. اين مسابقه در «بلاروس» برگزار شد... مسابقه مشت زنى و لگد پراكنى! ... . 

گفت: حسن آقا را شير خورد... . گفت: به! به! بارك الله به حسن آقاگفت: چرا بارك الله به حسن آقا؟ ... شير او را خورد! ... . گفت: آن حسن آقائى كه من مى‌شناختم، بايد موش مى‌خوردش! ... . آن حجت الاسلام والمسلمين ديگر هم كه اژه‌اى نام دارد، سحرخيز را گاز گرفته است و اگر اشتباه نكنم يكى از دو برادر حجت الاسلام والمسلمين، ناطق نورى‌ها، مشت زن و زورخانه كار است... 

اينها قربان عمه شان بروند همه قهرمانان مشت و لگد هستند و مدافعان سينه چاك اسلام عزيزشان! ... محشرى است اين ام القراى اسلامى و قيافه حجت الاسلام والمسلمين كريم عاشورى، هنگام امامت نمازجمعه تماشائى است و گيلانى‌هاى عزيز چه سياحتى مى‌كنند در تماشاى امام جمعه لگدپران و مشت زن كه قهرمان هم شده است: 

آن را كه به سر چند گزى چلوار است
بينى كه چه پيچ و خمش اندركار است
زين پيچ و خم از مرد هُشى روى بتاب
كاين مشت ترا نمونه خروار است
 
شرنگ – روزنامه نيمروز

************************************************